روحی خسته تر از جسم...رنجورتر شاید...

آهنگ وبلاگ با حس و حال این روزهام خیلی هماهنگه.دلم به چیزی خوش نیست،چیزی ندارم که به خاطرش خوشحال باشم...احساس میکنم هیچ چیز توی دنیا وجود نداره که منو به وجد بیاره.میدونی؟این خیلی حس بدیه! خیلی ! دقیقن به این معنیه که من دارم بی هدف زندگی میکنم،برای چیزی زنده نیستم...کاش چیزی بود که برای بدست آوردنش بجنگم...

اون قبل تر ها وقتی میخاستم از خونه برم دانشگاه همه کارام با عشق بود،وسایل جمع کردنام،بیلط خریدن،توی اتوبوس بودن...اما العان چی؟

این ترم رو دیگه خوابگاه نمیرم،پول رهنی که دادم به صاحب خونه باید ازش بگیریم چون میخایم  خونه بخریم.من؟ دقیقن مثه خنثی بودن حالت های بالا هیچ نظر و عقیده ای در مورد انجام این کار ندارم...میرم خونه ی خالم.شاید اگه 1 ماه پیش بود ناراحت میشدم اما الان بیشتر ترجیح میدم توی خونه باشم،برای خودم باشم.مثله این روزها توی اتاقم حبس باشم، هایده گوش کنم،نقاشی تمرین کنم...ورزش کنم...کتاب بخونم و گاهی به مامان کمک کنم.

برنامه ی هفتگی یونی رو ندیدم هر چی گشتم تو سایت و هنوز معلقم که چه روزهایی کلاس دارم.فعلن فقط انتخاب واحد کردم.

دیشب خونه ی ما یه مهمونیه کوچولو بود وجلوی کسی که نباید حرفی میزدم زدم. یه سوتیه خیلی بزرگ دادم...درگیرم با خودم! توی عمرم اولین باری بود که نخاسته حرفی از دهنم پریده بود...

یک کتابی که تابستان خریده بودم و وقت نکرده بودم بخونم رو هم پیدا کردم،جمله های کوتاه ولی به درد بخور.

از روزی که خوندنش رو شروع کردم یه سری تغییرات کوچیک ولی تاثیر گذار توی زندگیم ایجاد شده.منتظرم..منتظر باد...و هدیه ای که برای من داره...

 

 

پی.اس:اوه...البته شاید آینده مثله جعبه ای باشه که نباید فعلن بازش کنم. . .

 

 

/ 20 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیم پوندی

اووهوم این لحظه ها انکار نشدنیه توو زندگی . همین روزای کشدار و حرفایی که یهوویی زده میشه و سوتی ها و ... بهترین کار فکر نکردن بهشونه . اینکه اینقددددد مشغول بشیم که ذهنمون جای خالی نداشته باشه .

نیلووووووو

من هم فعلا بی هدفم..[افسوس] این آهنگ رو دوس داشتم.. دلم براش تنگ شده بود..[بغل]

یهدا

واقعا؟؟؟؟؟پس رفتم توی باند ژولیت ودوستان...منم دوس دارم ببینمشون هم تو رو هم ژولی رو هم ورونو[خجالت][خنده][پلک]

دختر اسفند

بیا برویم رویا ببینیم. سَرَم کنارِ گرمی رویا که سنگین میشود دیگر حدودِ جهان حدود نفسهای من است. سَرَم کنارِ گرمیِ رویا که سنگین میشود دیگر حدود سالهایم حدودِ کودکیهای من است. با این همه خوابم نمیآید تنها زمزمهی مداوم زنجرهئی شبزیست با شعلهی صداش، که ولرم و مکرر از تنورهی تیرگی میگذرد. (به قول مادرم شب است دیگر … اما خوابم نمیآید، قسم نمیخورم) باید به کو کنارِ صبح و شام نیامده بیندیشم باید از هزارهی دوش و ساعتِ صد ساله بگذرم پس لااقل تو سکوتِ بیپشت و رویِ مرا پیشهی خاموش واژگان مگیر! بیا …! بیا برویم رویا ببینیم. ***سهراب سپهری***

دختر اسفند

آهنگ ِ وبتو هم پسندیدیم ! ینی قبلا پسندیده بودیم ![نیشخند]

مهدی

سلام. همیشه می خونمت و خیلی هم واقعا لذت میبرم از پستهات! کلی انرژی میگیرم با نوشته هات! میشه بگین این شکلکهارو از کدوم سایت میگیرین؟! ممنون میشم. موفق باشین.

سالومه

اتفاقا منم گرفتارم اصلا مدتیه کاری به کار هم نداریم یا من حالم گرفتس یا اون اصلا ولنتاین برام هیجان انگیز نیست اصلللللللللللللللللللللللللللللللللن[گریه]

سارا

منم دوست دارم شر،ع های جدید تو زندگیم داشته باشم...بی زارم از...بی خیال