Daily

تا 4 صبح بیدار بودم.هر کاری میکردم خواب نمیرفتم و مجبور بودم 7 صبح هم بیدار شم تا مام رو برسونم سر کارش.میخواستم برگشتنه سر راهم،زنگ بزنم برایان تا با هم بریم خونه ی ما،اما یادم اومد که خیلی مریضه و روزای عادی براش صبح زود بیدار شدن سخته چه برسه به الان و بیخیال قضیه شدم.توی مسیر خونه خیلی اذیت شدم.نور خورشید مستقیم توی چشام بود و تا به حال اینقدر رانندگی برام سخت نبود... 

وقتی رسیدم خونه چند تا لواشک خوردم و رفتم توی تخت گرم و نرمم و بیخیال قرارم با امی شدم و تا 12:30 خوابیدم.بعدش بیدار شدم ناهار درست کردم و با تاینی کلیییی تلفنی حرف زدیم.

طرفای 3 رفتم پیش امی تا یه سروسامونی به ظاهرم بده و بعدشم به قرارم با میکی و دختر خاله ی احمقش برسم،وقتی که رسیدم سر قرار اینقدر بیخود بازی در آوردن و عصبیم کردن که واقعا تحملشون برام سخت بود و گفتم که من میرم خونه .توقع داشتن نقش آژانس رو براشون بازی کنم! دخترای پر روووو !!! بعدش زنگ زدم به برایان تا برم دنبالش و بریم یه گشتی بزنیم اما تلفنی دعوامون شد و این یکی قرار هم کنسل شد.

سریع رفتم بنزین بزنم که دیدم خیلیییی شلوغه و رفتم یه جایگاه نزدیک تر به خونمون و بعدشم از داروخونه قرصای زینک و سینره و چند تا قرص دیگه که دکترم بهم داده بود و تموم شدن رو خریدم باز.

وقتی رفتم خونه دیدم که هیشکی نیس و معلوم شد مام و رایکا زودتر از قراری که عصر با هم گذاشتیم رفتن بیرون سریع بهشون زنگ زدم بعدش رفتیم دنبال لی لی و پسرش و  همه با هم رفتیم خرید و گشت و گذار! شام رو همون جایی خوردم که منو برایان برای اولین بار از نزدیک همدیگرو دیدیم...همش چشمم به صندلی هایی بود که اسفند 86 منو برایان نشسته بودیم روشون و شیشه های بزرگی که از خجالت چشم تو چشم شدن خیره میشدم به اونا...چه روزایی بود...چه چیزا که پیش نیومد و چه سختی ها که نکشیدم....

 

 

 

/ 10 نظر / 7 بازدید
نیگولی

چقدر از آدمایی که فقط دنبال منافع خودشون هستن بدم میات خوب کردی که به اون دوسته و دختر خالش رو ندادی عزیزم

ویـانـا

سعی کن همیشه همین طوری دورت شلوغ باشه ! کمتر اذیت میشی عزیز دلم :*

ژوکر

چه روز پرکاری . خسته نباشی ... رمزپست قبل رو بهم می دی ؟ راستش خونه ی خودمون نیستم و رمزا رو کامپیوتر خودم هست ، این جا باید کلی بگردم . مرسی ...

نانا

این اولین ها چقدر تو ذهن آدم موندگاره من یادمه عیال رو اولین بار کجا دیدم و حتی یادمه دوس پسر سابق رو اولین بار کجا دیدم این روزا استراحت کن رامونا یه ترم موفق رو پشت سر گذاشتی حسابی به خودت حال بده:*

الی

رامون وقتی پستات رو میخونم هی میام یه چیزی بنویسم اما میبینم که من واقعا از رابطه شما و روحیاتتون و اینکه چی بوده و چی شده خبر ندارم که بخوام راه حل خاصی ارائه بدم هیچ کسی هم نمیتونه جز خودت ولی به هر حال بعد اینهمه مدت میدونی که برایان از اول اینطور بوده یا توی این چند سال این طور نشده حالا جدای از رابطه بین شما که خوب اولش خوب بوده ولی حالا مثل قبل نیست ولی گاهی یه چیزایی از برایان می نویسی مثلن من الان تصورم اینه که برایان کمی تنبل و بی اراده هستش و برنامه خاصی برای زندگیش نداره یه جوری باری به هر جهت برعکس تو که به نظر میاد پشتکار بالایی داره و دبال رسیده به یه رابطه همیشگی ومحکمی البته معذرت میخوام از حرفی که میزنم شایدم اینطور نباشه که تصور من شکل گرفته من فقط یه برداشت کلی کردم ولی رامون به نظرم الان باید خیلی زود تکلیف خودت را تو این رابطه مشخص کنی چون میدونم تو بعد این 5 سال دیگه دنبال یه رابطه بی سر و ته بی هدف که حتی تکلیف عشقت رو توش نمی دونی نیستی

الی

خوب به هر حال برایان یا از اول اینطور بوده واین خصوصیاتی که من گفتم احیانا داره ..توی ذاتش هست وکلا شخصیتش اینطور شکل گرفته یه جوری که احساس مسئولیت وتعهد خاصی نداره و بیشتر توی زندگی دنبال خوش گذرونی و ارامش خودشه و این که ازت خواهش میکنه نری به خاطر وابستگی و عادته که این اصن خوب نیست و تو نمیتونی این ادم رو عوض کنی مگر اینکه واقعا خودش بخواد و خودش تغییر کنه که اونم با یه اتمام حجت برای همیشه میتونی ازش درخواست این تغییر رو بکنی اما یه اتمام حجت واقعی که اگه واقعا توی مدتی که بهش وقت دادی تغییری ازش ندیدی و بازم همون طور رفتار کرد و هیچ حرکتی نکرد همه چی رو واسه همیشه تموم کنی و به این فکر کنی که میتونی کنار یه نفر دیگه خوشبخت بشی . این سخته میدونم ولی خوب اگه نشون داد اهل عمل نیست به هر حال این برای تو بهتره .. مثه همون جمله یه پایان تلخ بهتره یه تلخی بی پایان ..اما اگه برایان یه مدت کوتاهی که اینطور شده و اینایی که گفتی رفتارای جدیدی هستن که توی این مثلا یکسال داری میبینی خوب مسلما این بی انگیزه گی از یه جایی داره سرچشمه میگیره و باید علتش رو پیدا کنی بهاش حرف بزنی کنارش باشی و یه مدت زمان بیشتری ب

پریسا

سلام به دوست خوبم.منم اومدم سر زدم. حتما بیا که کلی مطلب آپدیت کردم

ریحان

:)

*ناتالی

نمیدونم چرا بعضی روزهای اینطوری؛ خیلی چیزها که میتونسته خوب پیش بره کنسل میشه[متفکر]