فقط یک روز گذشت

بودنت کنار من،تو این خونه خوب بود.آرامش داشت.تماشای غذا خوردنت لذت بخش بود،این که توی اتاق من باشی،نزدیک تر از همیشه...

و سر شب وقتی که تا نزدیکای خونه رسوندمت،اینکه ایندفعه من به جای تو راننده بودم،پفک خوردن های من و تو رایکا...همه خوب بود.

وقتی که نگران قرمزی چشمم بودی،که قطره رو میریختی تو چشام اینا همه تو ذهنم تا ابد هک میشه.

خوشحال بودم که بعد از مدت ها بدون استرس با همیم و میتونیم از کنار هم بودن نهایت استفاده رو کنیم بدون اینکه نگران آدمای احمق یا گش%ت ار#شا×د باشیم.

بده که به این زودی باید به خاطره ها بپیونده...بده،خیلی بد...

/ 0 نظر / 7 بازدید