آن حس های لعنتی،این روزهای خوب

پریروز این لپ تاپ لعنتیِ خرِ من خراب شده بود! اصولا من باید با پسوردها مشکل داشته باشم.پسوردی که خودم به خوردش داده بودم رو قبول نمیکرد! بعد امروز عصر برداشتمش با راضیه و زهرا رفتیم آموزشگاه کامپیوتر درستش کردیم.بعد از مدتها بود که این دوتا دوستم رو میدیدم و خیلی دلتنگشون بودم.گشتی توی خیابونها زدیم و برگشتیم.

ماما رفته یونی و بابا شده خانومه خونه، به جای من نیشخند

فردا عصر با راضیه قرار گذاشتیم که با هم برگردیم شهر یونی و من حس خاصی نسبت به رفتنم ندارم.نه دلتنگ خوابگاه و ولگردی ها هستم نه ناراحت از اینکه دارم خونه رو ترک میکنم.

دیشب با "برایان" بحث کردم سر یه موضوع خیلی خیلی بیخود.البته شاید اگر جای من و برایان عوض میشد خیلی مسئله فرق میکرد، اما از اونجایی که من همچین مسئله هایی را به ... چپِ بچه ام هم حساب نمیکنم چیز زیادی نگفتم و فقط با جمله های به قول برایان فلسفی ام بهش فهماندم که ازت ناراحتم وبعد بهش گفته بودم که چند روزی تنهایم بگذارد که میخواهم خلوت کنم.اما...

فکرم مشغول هست.برایان 10 بهمن نوبت عمل دارد و بهم گفته که قبل از عملش برای من یک سری برنامه های خاص چیده! من هم حتمن قبل از عملش باید از همان گردنبندی که گفتم بهش کادو بدهم.

خیلی دلم گرفته و ناراحتم.من روی خودم کلی کار کرده بودم کلی حس های آبی و زیبا نسبت به برایان پیدا کرده بودم،طوری که خیلی از رفتارهایم تغییر کرده بود.دیگر از آن دختر وحشی و تند خو و یک دنده خبری نبود...یک هفته ای میشد که با حرفهایی آن شبش رام شده بودم،اما با حرفهای دیشب!!!

خودش،بهار،من،گذشته ها...اه...لعنتی...

پس فردا امتحان دستور نگارش دارم اما من چون توی اردیبهشت میخواهم تغییر رشته بدم " اصلن مهم نیست که پاسش کنم یا نه و از این بابت خیلی خوشحالم!!!

میخواهم فردا تمام زشتی ها و کینه ها را دور بریزم،روی خودم کار کنم.برای آینده ام برنامه ریزی کنم،برای شغلم!!!!!! وقتی با خودم فکر میکنم که من هم از اول بهمن کارمند میشوم قند توی دلم آب میشود...خدایا ! لطفن کاری کن بابا محیط کار را بپسندد پیلیز!

 

پی.اس:همین ها دیگر.تمام شد  :-)

 

/ 17 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ژوكر

اتفاقا ناتالي من اينا رو نوشتم كه بگم ، با وجود اين همه مشكلات من باز تونستم از پسشون بربيام ...حالا بعدترش مونده ...

ماده گرگ وحشی

حس های آبیت را مواظبت کن دختر. نگذار آبیشان کمرنگ شود.قدر خوابگاه و دوران دانشجوییت را هم بدان لطفاً

حمیدرضا

سلام. کامی من هم خراب شده [ناراحت][گریه][ناراحت]...[لبخند]

مریمانه

پس مبارکا باشه خانومی. کارمند شدی یه دست راستی هم بر سر ما بکش[چشمک]

نیلوووووو

خوشبختانه خبر داشت :))) بعدش که گفتم اشتباه شد.. گفت بیخیال :دی فقط شانس آوردم خبر داشت[نیشخند][نیشخند][نیشخند] آخه باهاش دوسته[نیشخند]

Miss.Autumn

ایشالا پدرت هم میپسنده :) باباها گاهی خیلی سخت گیر میشن ولی اصرار که بشنون نرم میشن سلام :)

زهرا

چه خوب که مشغول کار میشی...واسه منم دعا کن.

عاشق کوهستان

باسلام و عرض ادب[گل][دست] تصویر فوق العاده زیبا و دلنشین و معنادار است[لبخند] متشکرم زنده باشید[قلب]

سعید

سلام! می خوام یک چیز از ته دلم بگم! به خدا خ0یلی وبلاگ با حالی داری! اشکم در اومد! آخه وبلاگت منو یاده کسی می اندازه که خیلی دوسش داشتم ولی تنهام گذاشت! یادت نره به ما هم سربزنی! ژراستی اگه مایل بودی خودت رو هم معرفی کن! [شوخی][قلب]

عاشق کوهستان

سلام دوست عزیز[گل] مگه میشه چنین مکانی بروی و حضور داشته باشی ، بی معنی باشه ؟ من که عاشق این تصویر انتخابی شما هستم و لذت میبرم ممنونم زنده باشید[لبخند]