دختری غمگین و دلسرد از شبی بی پایان

وای خدایا چرا من اینقد احمقم؟دیشب خیلی بد باهام رفتار کرد و قسم خوردم که دیگه مغرور باشم و تا خودش چیزی نگفته منم واسه خوب بودن و شاد بودن و کنار هم با آرامش بودم هیچ کلمه ای به زبون نیارم.اما وقتی 2،3 دقیقه ی پیش بهم یهویی زنگ زد و صدای گریش رو شنیدم دلم طاقت نیاورد...بهش گفتم بیا بدون هیچ توقعی کنار هم باشیم تا راحت تر با مشکلاتمون کنار بیایم گفتم اگه قبول داری میتونم بهت زنگ بزنم اما بازم قبول نکرد و گفت حالش خوب نیست و هق هق نمیذاره صحبت کنه.

و باز منم...یه دختر تنها که خواب به چشاش نمیاد...صدای فریاد های مامانش توی گوشش میپیچه،سر درد شدید دیشبش داره بازم اوج میگیره و حتی نمیتونه با  لبخند به خاطره های خوشی که سال ها پیش با دوست پسرش داشته فکر کنه...

به قول عباس معروفی:

می خندم به ...

تا شاد زندگی کنم

من می خندم 

اما دنیا غم انگیز است

واقعا غم انگیز است 

/ 1 نظر / 8 بازدید
janan

رامون من این چند وقتی که میخونمت یه شناختِ کوچیکی از تو و برایان پیدا کردم...یکی از دوست های منم یه همچین شرایطی مثل تو گیر کرده...من بهش پیشنهاد دادم که همه چیز و رها کنه تا خودِ پسره بیاد جلو...دوست داشتنت رو تو این جور مواقع باید قایم کنی وگرنه همه چیز ُ به گند میکشه...بعد میدونم دلت واسه برایان میسوزه برای گریه کردناش اما رامون این سردرگمی الانه تو به مراتب بدتره.باهاش حرف بزن بذار یه مدتی هیچ تماسی بینتون نباشه که بشینید به همه ی اختلافها فک کنین...