پیمان شکن هر آینه گردد شکسته حال

یه چن مدتیه احساس میکنم چیزایی که اینجا مینویسم اون چیزی نیس که واقعا دلم بخواد.دوس دارم اینجا واسم حکم سر رسید و تقویم و دفتر خاطره رو داشته باشه اما اینجا خواه ناخواه باید مرتب و منظم بنویسم،جمله بندیام درست باشه و یه جورایی انگار بابت هر خطی که مینویسم مسئولم...واسه همینه که شاید از این به بعد قاطی پاطی و پشت سر هم آپ کنم و چرت و پرت بنویسم و خلاصه...پیشاپیش معذرت!

امشب دلم گرفته یه کَمکی...روازیی که برایان میاد اینجا و بعد میره من نمیدونم چرا اینطوری میشم.با اینکه مهمون هم داشتیم و خوش گذشت.عمو و عمم اومده بودن واسه شام.سریال "زمانه" رو هم مشتاقانه دنبال میکنم.من حس میکنم عموهه میمیره و گند کارای بهزاد بالا نمیاد یا نهایتا میره کما و بعد یه مدت طولانی به هوش میاد.شما چی فک میکنین؟

امروز صبح فهمیدم که پسره ی احمق مسئول حسابداری یونی معلوم نیس چه گندی بالا آورده که نمیتونستم وارد سایت شم و انتخاب واحد کنم،وقتی بهش زنگ زدم گفت باید بیای یونی و توضیح دادم که اشتباه شماست ما که بیکار نیستیم دم دقه بیایم یونی گوشیو روم قطع کرد،دلم میخواد یه جوری حالشو بگیرم،کسی ایده ای نداره؟خلاصه که کپی مدارکی که لازمه رو دادم به یکی از پسرای یونی که آدم خوبیه و بهش مطمئنم و در طی این 3 سال اولین باریه که شماره من دست یکی از پسرای یونی افتاده! چقد خوشبخت ِ آقای سین !!!

فردا میدترم زبان هم دارم.هیچیم نخوندم.فردام تا لنگ ظهر کپه ی مرگمو میخوام بذارم حتما :|

تکلیفم با خودم معلوم نیس.یه تصمیمی رو هی تو ذهنم میگیرم بعد نمیتونم عملیش کنم و دس دس میکنم و بهتره بگم جون میکنم! البته هنوز شک دارم که کارم درسته یا نه؟

دیشب کلیییی از فک فامیلا رو بلاک کردم! الان فقط 71 فرند دارم :))) بعد اینقدر به این موضوع فکر کردم که کار درستی بوده یا نه؟اینقد فک کردم که مخم سوت کشید! آخرشم ف$ی*س بوگ رو دی اکتیو کردم و خیال خودمو راحت کردم تا یه تصمیم درست بگیرم...

بچه ها من یه مشکلی دارم که آدمای کمی هستن توی زندگیم که میتونم باهاشون رک و راست حرف بزنم و درد و دل کنم در موردش،حتی اینجا هم ننوشتمش،سخته برام نوشتنش!...ینی هر صبح که بیدار میشم ذهنم مشغول و هر دفه که توی آینه چشمم به خودم میفته غر میزنم به خودم.دارم تلاش میکنم که حلش کنم.تورو خدا برام دعا کنین.از نظر روحی خیلی اذیت میشم.شاید به نظر خیلیا مثه تاینی یا امی یا...چیز مهمی نباشه و باید خدا رو به خاطر خیلی چیزای دیگه شکر کنم اما من این موضوعو حق مسلم خودم میدونم و بایدددددد فیکسش کنم...

هوا چن روزه خیلییی سرد شده.الان دارم فریز میشم :)

ویانا ! خوش به حالت که میخوای بری ته...ران!منم دلم میخواد دوسیامو ببینم خب :( 

 

/ 7 نظر / 15 بازدید
ریحان

مجبور نیستی لزوما از فیسبوکت پاکشون کنی! دسترسیشون را لیمیت و محدود کن! این راه بهتریه عزیزم

نیگولی

رامونا اینجا هم خییلی سرد شده بعد از بارونای هفته پیش/ من از سرما بدم میات/سرمای بدون برف چه فایده داره آخه/هوا باید بهاری باشه با نم نم بارون[لبخند] رامونایی کاش اومده بودی میدیدیم همو[دلشکسته] امیدوارم این سردرگمی کوچولو هم زودی برطرف شه عشقم[ماچ] میخوام با آهنگ وبلاگت بمیییییییییییرم

سپیدار

تو کی میای ؟؟؟ بیا بیا ! بیا بیاااااااااااااااااااااااااا !

پریسا

سلام, یارانه های عید هم اعلام شد,خبرهای جدید رو می تونی توی سایتم بخونی. راستی عید شما هم مبارک پیشاپیش

ویـانـا

رامونا هرطوری ک واقعن راحتی بنویس :* بیخیال نظم و ترتیب ! زمانه رو هم نمییبینم ... بعدشم عزیزم اینجا ایرانه دیگه ! باید تحمل کنی تا ازون یونی بیای بیرون ! بیخیال تلافیُ اینا :* وا واقعن بلاکشون کردی ؟ چرا ؟ البته منم رودرواسی اکثرشونو نگه داشتم و در اصل اصن خوشم نمیاد از خیلی هاشون :|:| از ته قلبمم برات دعا میکنم ک مشکلت حل شه عزیزز دلم :*** + دعا کن یه روزی هم بیام شیراز و تورو ببینم :***

یاس

شاید اگر من بودم از پسره شکایت می کردم . اما نه شکایت هم بی فایده س ! چون دانشگاه که اهمیتی نمیده . مسلما طرفدار اونه . بهتره بری و رودرو باهاش دعوا کنی ! با حرفات حالش رو جاش بیار ! پسره ی پرررررررررررووووووووووووو! رامونا عزیزم خب تنهائی برو تهران . کاری که من همیشه انجام میدم . تازه یه عالمه هم واسه خودم میچرخم این ور اون ور . باور کن گاهی وقتا خیلی لازمه که تنها باشی .

ياسمن

عزيزم هيچ مشكلي نداري!درستشم همينه منم يه جورايي مثل توئم و هميشه احتياط ميكنم چون هيييچ تضميني نيست كه كسي كه حالا داري واسش دردو دل ميكني دو فرداي ديگه هم دوستت باشه! :* مراقب خودت باش