شرح حال روزهایی که گذشت...

فکر میکنم چند روزی بعد از پست 25 آبان بود که منو برایان بلاخره یه راهی واسه کنار اومدن با هم دیگه پیدا کردیم.در اصل اون بود که خواست دوباره با هم خوب منطقی باشیم.درست مثله روزهایی که فقط و فقط  توی زندگی امیدم به خودش بود.باید بگم خیلی خوشحالم.باورتون نمیشه که چقدر از تنش های رابطه کم شده،چقدر مشغولیت های ذهنی من کم شده و خدا رو شکر خیلی آرامش دارم.

برای تاسوعا عاشورا  بنا به شرایطی مجبور بودم چند روزی با خونواده بابام باشم و واقعا به هیچ کدومشون علاقه ی خاصی ندارم.جز یکی از عمو هام.دوس داشتم بیام اینجا بنویسم که چرا و به چه علت؟اما الان میبینم حتی ارزشش رو هم نداره.فقط میتونم بگم که بودن با اونها جز اضطراب و اعصاب خوردی هیچی برام نداشت.و البته توی تعطیلی ها با چند تایی از دوستای دبیرستانم دیدار تازه کردیم :)

چهارشنبه شب برایان رو دیدم و بلاخره بعد از کلی وقت تونستم کادوی تولدش رو بهش بدم.2تا کتاب و یه بافت خیلی خوشگل.بعدش اون، ماها رو،یعنی من،رایکا و تاینی رو به شام دعوت کرد توی یه رستوران جدید.و طبق معمول همه رو مجبور کرد تا غذاهای  جدید رو تست کنیم و یه جورایی ریسک کنیم.من خیلی غذاها رو دوس داشتم.شب خوبی بود.دیر رسیدیم خونه و همه شاکی بودن ولی چیزی نگفتن.و بهترین قسمت دیدارم با برایان عزیزم وقتی بود که توی ماشینش نشستم و میخواستیم بهم سلام کنیم که متوجه شدیم هر دو گل های شبیه هم خریدیم!!!و خیلی سورپرایز شدیم.شاخه های رز من همه قرمز بود ولی  اون سفید هم خریده بود برام.

دیروز،جمعه، 9.9.91 ،برایان از صبح خونه ی ما بود.رایکا و تاینی هم بودن و 4نفری کلی خوش گذروندیم.برایان یکمی تو درسای رایکا بهش کمک کرد و بعدشم لپ تاپ تاینی رو براش درست کرد.البته بیشتر وقتش رو با من گذروند.و برای اولین بار توی این 4سال و نیم براش آشپزی کردم که خیلی خوشش اومد از دستپختم و خلاصه یه روز خاطره انگیز بود.فقط برای قسمت بدش میتونم بگم وقتی مسج های فیس بوکش که با خواهرش چت کرده بود رو خوندم ازش دلخور شدم و یکمی در مورد آینده نگران شدم و البته از خواهرشم زیاد دل خوشی ندارم.اما تا دلش بخواد عاشق خودشم.عاشق اون آدمی که گمش کرده بودم و حالا خیلی شبیه به گذشته هاش برگشته !

دیشب با رایکا فیلم the hidden face رو دیدم.کاراکتر پسری که توی فیلم بازی میکرد،خیلی به برایان و کارهاش شبیه بود و البته غم های پنهان نگاه دختره و اینکه خیلی زود عشقش رو میبخشید شبیه به من بود و وقتی حس میکردم که چقدر دارم میفهممش و درکش میکنم و اینکه من هم تمام این چیزها رو گذروندم واقعا اشک توی چشمهام جمع میشد :(

یاس عزیزم که همیشه بهم کمک میکنه و خیلی دوسش دارم برام کامنت گذاشته که :دختر گلم اینکه برایان متوجه شده بنظرم اصلا ایرادی نداره . تا اونجائی که من میدونم چیز بدی ننوشتی که این مسئله بخواد اذیتت کنه . تازه بذار بدونه که تو از دست بی تفاوتی هاش چی کشیدی و چقدر غصه خوردی !

و میبینم که راست گفته.اصلا چه بهتر که بدونه چه حس های دارم.ممنونم یاس. توی موندن یا نموندن شک داشتم :)

با رایکا و تاینی قرار گذاشتیم از حالا هر هفته بریم یکی یکی جاهای تاریخی فرهنگی تفریحی شهرو بگردیم،عکاسی کنیم و خلاصه کلیییی خوش بگذرونیم! امیدوارم که به قولمون وفادار باشیم :)

 

/ 18 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
juno

چقدر خوب بود که باهم بودین دلم آب!! خیلی خوشحالم که روزات آرومن...امیدوارم همینقد خوب بمونه... فیلم...:| من که فیلم میبینم اگه با شخصیتش درد مشترک داشته باشم جلو جمع میزنم زیر گریه.... هممم و من عاشقه اینجور عکاسی هام:) وفادار بمونین...

myself

:X:*خوشحالم ک روزای خوبی رو میگذرونی:)

myself

میشه منم رمز داشته باشم؟:)

آب تنی

راستش آمدم این پست آخر را بخوانم که...[لبخند]

آب تنی

یعنی من این همه اینجا کامنت میذارم ، آدرس م رو نداشتی ؟[تعجب]

نانا

رامونا من رمز ندارم:( میشه منم رمز لطفا؟

نیلووووو

قضیه ی پست های رمز دار چیه؟ the hidden face هووووم، دوستش داشتم.. موضوع خاصی داشت.. تکراری نبود.. پسره به برایان شبیه بود؟!!! از رفتاراش نه، ولی از روحیه اش خوشم اومده بود..