روزای مسخره و یه دختره خسته و کلی علامت سوال

من خیلی بدبختم.میدونی چرا؟ چون 14 آبان تولد دوست پسرم بود...خودم رفتم سمتش واسه آشتی... واسه کنار اومدن با خیلی چیزا...پسم زد...این روز برام مثه یه روز معمولی بود.نه تنها کنار هم نبودیم تا جشن داشته باشیم بلکه کیلومترها مصافت جاده ای و احساسی بینمون بود.

نمیدونم چی بگم...دلم خیلی گرفته بود امروز...الانم دارم گریه میکنم و اینجا مینویسم...من نمیدونم تا کی محکومم به داشتن همچین رابطه ای؟

بخدا دیگه خسته شدم.به خیلیاتون حسودی میکنم بچه ها.ایشالا همیشه کنار هم شاد باشید ولی من یه رابطه ی گند و مسخره دارم که خودمو طرفم هیچ جوره حاضر نیستیم با هم کنار بیایم و خیلی پل ها بین ما شکسته که دیگه نمیشه هیچ جوره بهم پیوند بخوریم...

فقط از این به بعد از خدا یه چیزو میخوام...میدونم که لیاقت هم چین آرزویی رو دارم.

یه دلیل ننوشتن اینجا غر غر کردنم هست.نمیدونم حس میکنم نوشته هام خیلی خسته کننده باید باشه اگه قرار باشه از روزای تکراری که به قول جانان کپی پیست میشن بنویسم.

همتونو دوس دارم.منو ببخشین که اینقد بی معرفتم که بهتون سر نمیزنم.اما باور کنین حال روحیم خرابه...

 

/ 21 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اسکارلت

آخــی عزیزم.... نمی دونم چی بگم... :( میفهمم چی میگی... خیلی شرایط بدیه... امیدوارم درست بشه...از ته دل...

الیزا

سالیان زیادی تمام این رنج هاییکه می گی و تجربه کردم دلشکستگی های عاطفی برای من هم زیاد بوده ولی فقط یه چیز رمز عبورم از این مشکلات بوده ! اینکه یاد گرفتم در سخت ترین شرایط خودم رو بیشتر از طرفم دوست داشته باشم و برام مهمتر از اینکه طرفم رو دوست داشته باشم این بود که اون منو دوست داشته باشه بیشتر و بیشتر چون من یک زنم و در طبیعت ضعیفتر از مرد ! فکر نمی کنم سن زیادی داشته باشی فقط بدون این رنج ها سیر تکاملته و مطمئنم قوی ترت می کنه ،امیدوارم تا الان روبراه تر شده باشی [ماچ]

ویـانـا

اووووووووووووه نمیدونم چی بگم رامون :( رامونا واقعن دوست پسرت از رابطهَ تون چی میخواد ؟ ینی نمیخواد ادامه بدین ؟ اگه نه چرا آخه ! من الان موندم همین طوری :( رامون ؟ ما تورو خیلی دوستت داریم / باور کن :* اصن قرار نیست ک ما فقط تو روزایِ شادی کنارت باشیم ! اینارو ب جانانم گفتم ! من ب شخصِ اگه نیام اینجا غرغر نکنم ک میمیرم :( بیا بنویس و حرف بزن باهامون خب ؟

اسکارلت

عزیزم پروفایلتو که زدم، دو سه نفر با این اسم اومدن، میشه آدرس پیجتو بدی؟ [ماچ]

نانا

رامونای عزیزم خوبی؟ دلم برات تنگ شده خیلی:* از خودت یه خبری بده عشقم:*

الی

رامونا برات ناراحت شدم اخه چطور دلش میاد باهات این کار رو بکنه تنها چیزی که میتونم بگم اینه که یه مدت واقعا تنهای تنهاش بذار. بذار که تصمیم واقعیش رو بگیره اگه دوست داشت برگرده دوست نداشت بره .میدونم این سخت ترین کار دنیاست که حتی اگه یه روز خودم بخوام انجامش بدم از پسش به سختی برمیام اما بذار یه مدت نبودت رو حس کنه ..توی هیچ جا زندگیش نباش. یک ماه دو ماه سه ماه مطمدن باش یه روز خودش پشیمون برمیگرده اما میدون که تو لوس نمیکنی و میتونی راحت رهاش کنی و براش عزیز تر میشی

الیزا

رامونا جان این آدرس فیس بوک منه : http://www.facebook.com/hoori.moosaviyan اسم و اسم وبلاگتم برام میسیج کن اونجا که بفهمم تویی :)

حاج امیر

سلام به خاطرات ما هم یه سری بزن آخرشه:دی خاطرات مدرسه ما شایدم اگه دوست داشته باشی خاطرات مدرسه شما:دی

میلو

رامونای عزیز و نازم کجایی؟ حالت که خوب هست؟؟

بچه ها به منم سر بزنید خواهشن نظرم بدید یادتون نره تو رو جون خودتون parisaghalam.persianblog.ir