خنده های زورکی...اشکای یواشکی

دیشب تصمیم گرفتم که بازم مثه قدیما توی سر رسید واسه خودم بنویسم.فقط خودم.اما خب بازم یادم اومد یکی دیگه از چیزایی که مامان توشون نابغه س پیدا کردن چیزای مخفی ِ منه و بیخیال شدم.شاید مسخره به نظر بیاد اما دارم روزای تقریبا خوبی رو میگذرونم.مثلا اینکه فرجه ها شروع شده و یونی تعطیله.یا اینکه شروع کردم به یادگیری دو تا از مورد علاقه هام،یعنی رقص و تئاتر! من توی تئاتر کلی مقام دارم که از دوم دبیرستان به بعد مامان بابام به خاطر درس و کنکور نذاشتن ادامه بدم.امروز با ونوس رفتیم و توی فرهنگ سرای نزدیک خونه ی ما اسم نوشتیم و خیلی بابتش هیجان زدم! خیلی زیاد! واقعا میتونم بگم عاشق تئاترم و اگه خونوادم گیر نمیدادن حتما رشته ی دانشگاهیم رو تئاتر انتخاب میکردم.قراره به حد نس(ص)اب که رسیدم بهمون خبر بردن.کلاس رقص هم سه روز در هفته س که با لی لی و دوستاش میرم و خیلیییییی خیلیییییی بهم خوش میگذره! هم رقص یاد میگیریم کلی و هم اینکه دختره مربی ِ شلوغ و شیطون ازمون تا میتونه انرژی میکشه! همش جیغ جیغ میکنیم و گروهی میرقصیم و خلاصه با عشق دارم میرم این کلاس رو! و کلاس زبان این ترم هم خیلی بهم خوش میگذره.هم تیچرمون خیلی بهتر از تیچر ترم قبله و بهمون اهمیت میده، به یادگیری مون، و هم پر از انرژیه و واسمون وقت میذاره.من امشب در طول کلاس اصن به ساعتم یه بارم نگاه نکردم بس که بهم خوش میگذشت هم یادگیریه هم خنده و سرگرمی!

انی وی...

این روزا با وایت گرل عزیزم اس ام اس بازی میکنیم و در مورد چیزای مختلف با هم میحرفیم و نظر میدیم.جفتمون یه جورایی تنهاییم و حرف همو خوب میفهمیم.

باید کم کم شروع کنم به خوندن درسام .25 دی اولین امتحانمه! فردا هم قراره کلی راه بکوبم برم واسه کارت ورود به جلسه! خبر مرگشون نمیدونم چرا اینترنتی نمیذارن بگیریم :| چن تا از کتابا و جزوه هامو باید تکمیل کنم .یه تحیقیق پیدا کنم و ...

دیشب بعد از تقریبا یه هفته یه کمی گریه کردم تو دابلیو سی.ولی خب زود اشکامو پاک کردم و هی تو دلم میگفتم از حالا زوده اگه بخوای گریه کنی و گریه هاتو بذار برای بعد.اما مگه این دل لعنتی این چیزا حالیشه! خب چیکار کنم؟هی خاطره ها هجوم میارن و منم احساساتی... امشب یه لحظه که برایان بهم زنگید واقعا قلبم مثه قلب گنجشک تاپ تاپ میزد...فک نمیکردم روزی دوباره این حس بیاد سراغم اما دیدم که نه...گذشته ها خیلی زووود تکرار میشن.البته نه با آدمای جدید! حداقل واسه من نه! چون میدونم که دیگه به هیشکی نمیتونم اعتماد کنم و یه چیزای لعنتی واسه همیشه تو قلبم میمونن.

بعد دیگه اینکه نی نی کوچولوی نازم(پسر امی) خیلی مریض شده.امشب رفتم خونشون و وقتی دیدم که حالش چقد بده و از شدت تب و لرز دندوناشو بهم میزنه و واسه بیرون رفتن کیلیییی ذوق داره یکمی زیر زیرکی گریه کردم.آخ ! من واسه هیچ بچه ای اینجوری نبودم اما این یکی فرق داره واسم :) عاشقشم :×

این روزا فقط تیلر سویفت گوش میکنم.قبلنا زیاد خوشم نمیومد ازشا،اما چن وختیه که فقط آهنگای این دختره با مزه پلی میشه! جمعه شب شبکه من و تو american music awards 2012 رو میخواست پخش کنه و ما میخواستیم خونوادگی بریم بیرون واسه شام.من فلشو گذاشتم تا ضبط شه و هر روز هی نگاه میکنم تیکه های مختلفش رو! مخصوصا اونجایی که تیلر میخواد جایزشو بگیره و با اون لهجه ی خوشگلش و صدای نازش از طرفداراش تشکر میکنه! عاشق لباس و آرایش و رنگ موهاشم!

 

 

 

ببخشید که پر حرفی کردم :)

از حالا فقط کامنتی ِ پستای رمزی فعاله :)

/ 5 نظر / 24 بازدید
هستی

رامون اراده تو واسه من ستودنیـــه !!! آفرین که به حس های ِ درونیت انقد اهمیت میدی ... [قلب] من بهت افتخار میکنم [بغل] راستی ، این حس ِ ریختن ِ دل و تپش ِ قلب ، وقتی بعد از مدتها اتفاق می افته ؛ خاطره ها رو زنده میکنه ... من هرموقع اینجوری میشم یاد ِ روزای ِ اول می افتم ... اون شور و شوق و هیجان و ... برام جالبه که تکرار میشن . دوسشون دارم :)

نیگولی

وای رامونا کلاس رقص و تئاتر[قلب]چه هیجان انگیزو فوق العاده واست یه عالمه آرزوهای خوب خوب دارم[ماچ]

میلو

چقدر خوشحالم برای این روزات رامونا... کلاس رقص... عالیه! چه رقصی؟؟؟؟؟! جدی تئاتر بازی میکنی؟؟؟؟؟ خیلی سخته :)) من همیشه فکر میکنم که بازیگرای تئاتر خیلی هنرمندن که به صورت live میتونن نقش بازی کنن!

ژوکر

چه خوب که این کلاسا رو می ری . مام برات دعا می کنیم موفق بشی . هم تو امتحانا هم تو تئاتر !

ویـانـا

وای خوش ب حالت منم دلم میخواد کلاس رقص برم :( اما اینجا نداره