خداحافظ تمام حس های افسردگی

از غرغرای مامان بدم میاد.وقتی نشتم پای لپ تاپ وبلاگ میخونم یا یه چیزی دانلود میکنم یا هرچیز دیگه ای بعد هی میگه بسه دیگه.چشمات کور میشه.تو جوونی! ینی دقیقا از این دوتا جمله ی آخری متنفرم.

این چند روز گذشته روزهای خوبی بود از نظر اقتصادی.اول اینکه با پسرک چشم سبز و دوستش زبان کار کردم یعنی به عبارتی معلم خصوصی شون شدم و خب قاعدتا بهم پول دادن و بعد هم اینکه بی بی سیتر پسرک دوست داشتنی امی شدم که خب البته پول اونو قراره روزانه بهم نده.قرار گذاشتیم هر سری یه جایی یادداشتش کنه و بعد از یه مدت که پولم خیلی شد اون موقع بگیرمش.ینی دوتا پارت تایم جاب خوب داشتم!

دارم آهنگ فوق العاده ای که لادیشکا لینکش رو توی وبلاگش گذاشته بود گوش میکنم که البته بیشتر به خاطر این دانلودش کردم که عشق قدیمیم ناتالی پورتمن توی این کیلیپ هست!

فردا ریاضی دارم اما در نهایت پر رویی نمیخوام برم.استاد قبلا بهم اولتیماتوم داده که اگه حتی یه جلسه غیبت داشته باشم حذف میشم اما یه حسی بهم میگه کلاس تشکیل نمیشه! من توی ریاضی هیییچ مشکلی ندارم و میدونم که بالاترین نمره ی کلاس رو خودم میگیرم !  (نهایت اعتماد بنفس،اما کاذب نیست )

امشب دومین جلسه از ترم جدید کلاس زبان بود و من بازم عاشق یه دختر دیگه شدم! عاشق ظاهرش!رفتارش!اون لهجه ی خوشگلش وقتی میگه اکس کیوز می !!! اوه ! بیشتر از اینکه به پسرها توجه کنم به رفتار و کردار دخترا توجهم جلب میشه! ل%ز نیستما :))) و اینکه خوشحالم چون فکر میکردم دیگه واسه اسپیکینگ تواناییم رو از دست دادم اما امشب تمام انرژی روی صحبت کردن بود و از این بابت واسه خودم خوشحالم :)

دیگه اینکه یه اتفاقایی داره میفته که نقطه ی عطفیه توی زندگیم بعد از یه دوره ی کامل نا امیدی و عصبی بودن.اگه حتمی شد بهتون میگمش.اما فکر کنم لااقل باید چند ماهی واسش صبر کنم تا کارم به نتیجه برسه !

دارم آرشیو وبلاگ دخترک گریز پا رو میخونم و ازش لذت میبرم و فکر میکنم به لادیشکا که چقدر هنرمنده و حتما از هر انگشتش یه هنر میباره! دارم فکر میکنم به انبوهی از کامنت های خصوصی شما که در نهایت بی ادبی جواب ندادم و قول میدم فردا همشون رو جواب بدم!

اوه راستی! قراره این یه ماه که درگیر اگزمز هستم رو با لی لی برم کلاس رق$ص! و خدا رو چه دیدی؟شاید ادامه دادم!چون رقص یکی از هدفای یادگیریم بوده همیشه!دیروز امتحانی رفتم باشگاه و جوِش رو دیدم و بهتره بگم بیشتر به سالن خنده و شوخی شبیه بود!دخترکی که بهشون رقص یاد میده پر از حس زندگی و انرژی های مثبته!

دلم عکاسی میخواد.دلم خرید با یه دوست خوب و قدیمی میخواد!

 دیگه از اون همه اشتیاقی که واسه دیدن برایان داشتم خبری نیس.لااقل فعلا!دیگه میخوام از اول خودمو بسازم.دیگه نمیخوام کسی باشه که ازش دروغ بشنوم!حرص بخورم که اونقدری که من وقت میذارم طرفم پی خوشی خودشه...دیگه دوس ندارم شبا وایسم جلوی آینه و به اشکای خودم زل بزنم! آهنگای غمگین گوش کنم و روزمو با ناراحتی و دلتنگی و انتظار واسه زنگ یا مسجاش شروع کنم! نمیخوام بالشتم خیس خیس از اشک بشه و بعدشم هزار تا انگ بخورم که بی احساسم و فلان وبسان!دیگه میخوام خودم باشه! خود ِ خودم!!!!تازه فهمیدم دلیل این پادردهای طاقت فرسا چی بوده! و امیدوارم با زندگی جدیدی که در پیش دارم از اون صورت خسته و عصبی که نشونه های خستگی و نا امیدی ازش میباره خبری نباشه!

 راستی بازم سینره خریدم(10دی) تا یه جون دوباره ای به ابروها و موهام بدم! امیدوارم ادامه دار باشه!دلم میخواد بازم حلقه بزنم مثه چند وقت پیش که جز برنامه 100% ام بود!

خدایا برام انرژی مثبت بفرست! کنارم باش!نزدیک نزدیک! بذار حضورت رو حس کنم! بهم یه نشونه بده! کمکم کن تو این قضیه مثه سریای قبل کم نیارم ! دوستم داشته باش! بدی هام رو ببخش! قول میدم دختر کوچولوی خوبی باشم برات!

 کامنتی رو موقتا میبندم  :)

 

/ 0 نظر / 9 بازدید