همه چیز بستگی به رفتار تو دارد

خیلی غمگینم،فکر میکردم قراره روزهای برگشتنمون به همدیگه پر از خنده و ابراز دلتنگی و صحبت در مورد روزهای گذشته باشه.اشتباه کرده بودم.برایان میگرن گرفته و حالش خیلی بده.حوصله ی من و مسج هامو نداره.یکی در میون جواب میده و این منم که میشکنم.نمیدونم چرا همیشه تو این قضیه حساس بوده/هستم و اگه جواب نده یا دیر جواب بده هزاران فکر بد به ذهنم میاد،از تصور دروغ گفتن تا خیانت و غیره.میدونم که یه نوع مریضی هست.باید یه نوبت دیگه مشاوره بگیرم.

خسته شدم از انتظارهای طولانی و توقع هایی که نمیدونم باید بی جا حسابشون کنم یا نه؟تقصیر خودش هست،گذشته هاش بد عادتم کرده و من برای چسبیدن به گذشته و مرور کردنشون انرژی بیشتری میذارم تا عادت به شرایط جدید و فیکس کردن خودم و رابطه.دیشب بعد از خداحافظی بهم زنگ نزد تا ببینه کجام و من تو فکر این بودم که قبل ترها به محض جدایی بهم زنگ میزد و تا خود خونه حرف میزدیم...از این سری خاطره ها زیاده،حتی با مرور کردن و فکر کردن بهشون قلبم به درد میاد چه برسه نوشتنشون.سرنوشت، تقدیر منو اینجوری رقم زده...حس میکنم نه راه پس دارم و نه راه پیش.هر بار به طور معجزه آسایی به هم برمیگردیم و کمتر از2،3 روز همه چیز عادی جلوه میکنه...و خیلی خیلی تکراری...

واقعا نمیدونم با خودم چیکار کنم؟یه وقتایی میشه مثه امروز که من تمام حواسم اونه و برایان برعکس.یه روزایی که حوصله هیچیو جز اشک ندارم و فقط آهنگای غمگین و قدیمی مونو گوش میکنم و اشک میریزم.یه شبایی مثه امشب که سر نماز فقط اشک میریزم و خدا رو قسم میدم تا چشاش مثه اون وقتا هیچیو جز من نبینه.آخه کی قراره روزای تا ابد شاد از راه برسه؟روزایی که دیگه هیچ نگرانی واسه فردا نداشته باشیم هیچ کدوم...

نوشته بودم اینجا که منتظرم تا پولی رو که قبلا سرمایه گذاری کرده بودم به دستم برسه،علاوه بر اون رفتم سرکار و تصفیه کردم و یه مقدار خوبی هم اونجا گیرم اومد،شبش که داشتم بر میگشتم اینقد ذوق داشتم که خدا میدونه.توی راه برگشت اولش اون اتفاق نحس افتاد و چند روزی به خاطرش ماتم زده بودم و حس خرید نداشتم،بعدش هم که دیگه با برایان بودم و حالا هم که غمگین...خیلی بده.این همه مدت منتظره چیزی که میخوای باشی و حالا حس استفاده ازشو نداشته باشی.شاید رفتم دلار خریدم.بدترش اینه که هیییچ دوست صمیمی ندارم تا وقتم رو باهاش بگذرونم.حتی 1نفر.

 

خلاصه ی تمام حرف هام این بود که من یکی رو دوس دارم و اون قد من دوسم نداره،بهم توجه نمیکنه و دیگه براش خاص نیستم...ولی چه فایده!؟ کسی باید چشمش به این نوشته ها بخوره حتی ذهنشم از وجود این وبلاگ خبر نداره.و این غم انگیزه.خیلی غم انگیز :(

 

پی.اس:مرور گذشته های نه چندان دورم،تاثیر آدم ها توی مسیر زندگیم و از این شاخه به اون شاخه پریدن هام،امشب یه شکست بزرگ برام بود.طوری که توی 20 سالگی،وقتی دارم ادبیات انگلیسی میخونم هنوز باید به فکر رشته ی دانشگاهی مورد علاقم باشم؟آیا انتخابم درست بود؟!! صد در صد نه!

 

 

 

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

خيلي جالبه رامونا صبحتو با كلي انرژي شروع مي كني و اميدواري كه همه چيز خوب باشه امروز ! يهو يه اس ام اس مياد واست : مهدي من از دست رفتم ، منو فراموش كن! نمي تونم از فكر امير بيام بيرون! بعد كلا لمس ميشي! اما طبق عادت هميشه به روي خودت هم نمياري! و به كارت ادامه ميدي! تنها جوابي كه براش فرستادم اين بود : :) همين! هيچوقت نشد كسي رو كه دوست دارم اونم ذره اي منو دوست داشته باشه!!!!‌ حالم از اين فلسفه دنيا بهم ميخوره!!!! پوووووووففف....

من

رامونا نمیدونم همه اینجورین یا من انقد شبیه توام.... کاااااااااااااااااااااااااااملا میفهمم چی میگی...منم خیلی حساسم به سروقت و بی تاخیر جواب دادن....(جدی مشاوره موثره؟)چون خودم دستم زیر سنگ هم که باشه جواب طرفمو میدم یا بش میگم که فعلن نمیتونم.... بعضی وختا تو واسه رابطت خیلی انرجی میذاری و وااااقعا نیاز داری که در عوض این انرجی رو پس بگیری اصن رابطه ینی همین دادنو گرفتنا دیگه...عشق/حمایت/احترام هرچی.... ببین رامونا من چون شرایطم خیلی به تو نزدیکه میخوام کمکت کنم...هردو بیس سالمونه یه رابطه طولانی داشتیم/داریم و مشکلات تا حدودی شبیه به هم.... چیزایی هس که منم عین تو تجربه کردم/میکنم ولی دارم میسازم... نه برا رضایته بقیه...برا آرامشه خودم...فک میکنم این زندگی خیلی آرمش به من بدهکاره... جایی خوندم آرامش و خوشبختی یه حس و باور درونیه...پس سعی کردم خودم این آرامشو به وجود بیارم...اگه دنیا نمیده من ازش "میگیرم" اینه که با خورم کنار اومدم....رامونا اول از همه خودتو سر بدون...توقعتو نیار پایین...همیشه فک کن "اون" بی تو هیچه فک کن اون بی تو نمیتونه اونه که از تو بهتر پیدا نمیکنه! حتی اگه رفتارش

janan

رامونا خیلی میفهممت دختر...میدونم که هر بار چقدر میشکنی وقتی میبینی هیچ چیز مثل اول نیست حتی میدونم اون انتظار کشیدنای اعصاب خورد کن برای جواب اس ام اس چقدر بده!من آدم تحمل کردنش نیستم به خاطر همین گاهی که اینجوری میشد خیلی جدی بهش گوشزد میکردم!فقط دوست دارم بهت یه چیزی بگم من زیاد از رابطه ات نمیدونم اما دوست داشتن ات رو کاملا تو نوشته هات درک میکنم ...رامونا نذار این دوست داشتنه مثل من چشمتُ رو همه چیز ببنده! دلیل بی توجهی اش رو بپرس بهش بگو که چقدر ناراحتی از این وضعیت..

شین

سکوت کن در مقابل بی مهری ها و بی توجه باش به حضورش شاید خودش برگرده اما چرا به این فکر نمیکنی که همه تقصیرها از طرف اون نیست و تکرار در ذهن تو هم هست همون ته ته ها که فکر ش رو هم نمیکنی شاید باید با گزینه جدیدی باشی شاید اصلا ادم قبلی وظیفه اش رو در زندگی تو انجام داده و حالا نوبت نفر بعدی شده شاید اصلا نیاز به تنهایی داری و دوری از همه چیز.این حس های بد این روزهاتو میفهمم ولی من ازشون رد شدم و میگم بعد از این سراب یک رودخونه آرومه و ذهنی که دیگه همه چیز رو فراموش کرده

خال خالی

هی دختر غمگین نباش [چشمک] نمیدونم چرا اینو میگم اما یه روز خوب میاد من مطمئنم!!! [بغل]

atefe

سلام گلم من یه چند وقتی نبودم اما الان که اومدم و خوندم که دوباره با همین کلی خوشحال شدم... گلم انقدر ناراحت نباش بذار زندگی بره جلو و تو نظاره کن و منتظر باش که اون روز خوب بیاد[ماچ]

میلو

رامونای عزیزم، من اصلا توی جایگاهی نیستم که بخوام بهت بگم اینکارو نکن یا چی. اما تجربم بهم میگه تو برای داشتنِ برایان هرکاری کردی. اما اون دیگه از نظر من جا زده! برای من رابطه تا وقتی قشنگه که حمایت از طرفِ پسر باشه، که اون هوامونو داشته باشه، که نذاره غم داشته باشیم. میدونم الان این حسو داری که این آدم همون آدم قبلیه پس باز هم میتونم باهاش روزای خوبی داشته باشم، که بالاخره همه چی درست میشه که دیگه هیچکی مثه اون نمیتونه منو خوشبخت کنه، حتما هم پیش خودت فکر میکنی که بعدِ برایان دیگه هیچکی پیدا نمیشه که اینطوری تورو دوست داشته باشه و تو هم دوستش داشته باشی. اما رابطه ها وقتی کمرنگ میشن و وقتی به قول خودت قدم کوچیک از طرف دختر برداشته میشه( گرچه جهش بعدی رو برایان کرده) اما دیگه اون پسر سخته نگه داشتنش. تو همه ی اینارو بهتر از من میدونی اما لازمه که یادآوریشون کنی. ما دخترا باید یاد بگیریم که بدونِ پسر مورد علاقمون هم میتونیم شاد باشیم. این کاریه که اونا هم بدونِ ما میکنن. دور و اطرافش نباش. بهش اجازه بده فکر کنه و خودش ازت "عاجزانه" بخواد که باهاش باشی. اینجوری بیشتر قدر میدونه[ماچ]

میلو

حقیقتش اینه که پسرها از دخترایی که خیلی بهشون وابسته میشن و میدونن اگه نباشن زندگی دختر مختل میشه دوری میکنن. یه جورایی میترسن از این وابسته بودنِ دخترها. تو تنها چیزی که نیاز داری اینه که بهش ثابت کنی بدونِ اون تو باز هم زندگیه خودتو داری. رامونا اگه با یه مرد واردِ زندگی بشی ممکنه هزاران بار به تو بی توجهی کنه، که اگه قرار باشه همیشه اینطوری افسرده شی و نتونی حتی یه خریدِ کوچولو بری عمرت خیلی کوتاه و زندگی برات تلخ میشه. اینا رو کسی داره بهت میگه که یه رابطه از نوعِ خیلی بدش رو تجربه کرده. اما دیگه یاد گرفتم که خودم به تنهایی بتونم شاد باشم. گرچه خیلی سخت بود یاد گرفتنش. رامونا برات روزای شادی رو آرزو میکنم. من اصلا نمیتونم ناراحتیه هم جنس های خودمو ببینم :**

اِمیلی

مدتی تنهاش بذار...پیدات میکنه باز

ياسمن

رامونا جان عزيزدلم خوب ميدونم چي ميگي!واسه خود منم خيلي زياد پيش اومده!ولي خب اين جوري خودت اذيت ميشي بايد بيخيال باشي حساسيتت رو كم كني!اين جور چيزا واسه رابطه هاي طولاني معمولا پيش مياد!و همه چي از اونجايي شروع ميشه كه ميشيني كارائه خودتو يا اون مقايسه ميكني كه مثلا تو واسه اين ابطه از چه چيزا گذشتي و اون چي!اين مقايسه كردنه خوب نيس!چون جنس محبتا انرجيائي كه 2طرف ميزارن باهم فرق ميكنه!تو يه زني اونم يه مرد!سخته ولي رو خودت كار كن سعي كن خودتو مشغول كني تا اينجوري حساس نشي!من خودمم بيكار ميشم پيله ميكنم به اين چيزا! همه چي خوب ميشه عزيزم [بغل]