اشتباه کردم...نع! اشتباه کردن جزئی از وجودم شده انگار. . .

نمیخواهم که با این حال بدم از این دور روز شادی که با برایان داشتم بنویسم،میخواهم بگذارم سر فرصت از دو روز پیش بگویم...از 48 ساعتِ گذشته که مثل باد گذشت،اما به نرمی نسیم...نسیم اردیبهشت...دوست دارم خاطرات خوبش تسلایی آسمانی برایم به همراه بیاورد...

چقدر حالم خراب هست حالا ولی...حالا که بهترین ها برایم پیش آمد،که میتوانستم لبخندهای گنده گنده بزنم اما نمیدانم این حس لعنتی دیگر چیست؟ اصلن از کجا پیدایش شد یکهو؟!

پرستو راست میگوید: " عصبانیم ...از دست خودم...نتونستم.نتونستم رو قولی که به خودم داده بودم بمونم...حتی به خودمم نتونستم وفادار بمونم... "

یک بار دیگر سرسری گرفتم تمامِ آنچه را که نباید...این من بودم که لبه ی پرتگاه آویزان به باریک ترین شاخه میان زمین و آسمان دست و پا میزدم،اما دستی نبود آن بالا تر برای یاری ام...و ثانیه ها گذشتند...دستانم رها شد...این من بودم که در عمق ژرف ترین دریاها دست و پا میزدم...

 

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خنگ

مرسی عزیزم.نه دیگه دنبالم نمیگرده .اگر دوست داری لینک کن خوشحال میشم.

علی

سلام عالی بود .شما هم از وب من دیدن کنید[گل][دست]

علی

سلام عالی بود .شما هم از وب من دیدن کنید[گل][دست]

م

چقد بیمعرفتی این چه جور حرف زدنیه؟ واقعا که....

یاس

ای بابا . اصن منم همینجوری میشم گاهی . همش میشینم فکرای الکی میکنم . اصن یه جورائی خیلی بده این فکرا .

ياسمن

اصن اون تيكه سبز رنگت مخصوص حالو روزه الانه خودمه انگار! چه قدم حس مزخرفيه رامونا!خيلي...

يهدا

زودتر بريم رو جاهاي اكتيو قصه[نیشخند]

سالومه

امیدوارم روزهای بهتری پیش رو داشته باشی[گل]