دختری که از من دوور و دووور تر میشود

دیشب شده بودم شبیه مایا،شخصیت اصلی دختر توی یه فیلم، که خیلی وقت پیش ها دیده بودم.ضجه میزدم و اشک میریختم ، 30 ثانیه توی تاریکی به دیوار خیره میشدم و بعد دوباره میزدم زیر گریه.روی تختم خوابیده بودم، خودمو بغل کرده بودم و 19 تا از خاطره انگیز ترین آهنگ های ابیِ عزیزم،که تماما باهاشون زندگی کرده بودم رو گوش میدادم.توی تموم اون لحظات خیلی تصمیم ها میگرفتم.یه لحظه گوشیمو آف میکردم و تصمیم میگرفتم که دیگه باهاش کاری نداشته باشم،اما بعدش با شنیدن 2تا جمله از ابی گوشیم آن میشد و متن شعر رو براش تکست میکردم.

ما گذشتیم و شکستیم...پشت سر پل های پیوند...

 

با خودم فکر کرده بودم که مقصر اصلی کسی نیست جز این منِ احمق! آخر چند وقت پیش ها از خدا خواسته بودم یک روزهایی رو برام بیاره که از شدت ناراحتی و عشق گریه کنم.دیوونم،نه؟ دلم خواسته بود لحظه هایی که همه ازش به تلخی یاد میکنند رو تجربه کنم و به راستی که ثانیه های کشدار و  غم انگیزی بود.حتی رغبت نمیکردم خرس محبوبم که هدیه تولد اولین سالگرد تولدی که باهم بودیم و از طرف برایان بود رو بغل کنم.انگار میخواستم که حتی با کادوهاش احساس غریبگی کنم...دلم پر بود از همه چیز.از دنیا و آدم هاش...از آدمی که یک روز نزدیک ترین بود بهم و حالا به همه چیزش شک دارم، از خودم که به سادگی گند زدم به همه چیز زندگیم.دیشب وقتی که داشتم از کلاس زبان به سمت خونه رانندگی میکردم  همین طور سر خودم داد میزدم...چلیک چلیک اشک میریختم،همه چیز تار شده بود و آرزو کرده بودم که ای کاش تصادف کنم و بمیرم...شیشه ها را داده بودم بالا و از خدا خواسته بودم که اگر کاسه ای زیر نیم کاسه هست،مهرش رو از دلم بیرون کنه...

یک کاغذی چسبانده ام داخل کمدم چند وقتیست... و هر وقت تصمیم مهمی میگیرم،اونجا مینویسم.چند وقت پیش ها نوشته بودم که دیگه هیچ وقت حس های مهمم رو با کسی شریک نمیشم،که دیگه کسی رو از تصمیم های مهم زندگیم با خبر نمیکنم.اما امشب وقتی در مورد دانشگاه جدیدم با مامان حرف زدم و تصمیمم رو تایید کرد حالم بهتر شد.اون حس تعلیق که نسبت به خودم و 3سالی که از دانشگاه قبلی گذشت رو دیگه ندارم و حالم بهتره.

باید خودم رو برای یک شروع جدید آماده کنم.خرید کنم کمی،مانتو.شلوار.کفش.کیف و خیلی چیزهای دیگه.باید ورزش کنم.نوبت مشاوره بگیرم.باید یاد بگیرم بخندم و فکرهای بد رو از سرم بیرون کنم.باید زندگی کنم!

میخوام نسبت به برایان و رابطه هم دیگه کم اهمیت بشم،بدنم،روحم،چشمهام همه ارزششون خیلی بیشتر از اینه که اینطوری روز به روز پژمرده تر بشن،الان که دارم اینها رو مینویسم همش میترسم بدون اینکه خودم بفهمم افسردگی بگیرم.امکانش هست آیا؟

 

 

 

 

پی.اس:

 

امــــشـــب هـــ ــــم

کـــلاف دلتنگــــــــــی هـــ ــایــــم را

بـــرمــــــ ـــی دارم و مــــــی بـــــافمــ ــش تــــ ـــــا تـــــــــ و ...

بــه تــــ ـــــو نخـــ ــــــواهـــم رسیـــ ــــــد امــــــــا

بــه صبـــــح شـــــــــــایــــ د ...

/ 40 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

لطف نيست رامونا جان،واقعا دوست دارم بيام بخونمت.. اون قضيه! هيچي هنوز رو هواست! ميگه منو دوست نداره! ولي خب مثل 2 تا دوست معمولي ولي تقريبا نزديك هستيم باهم! تنهاست! اگر غير از اين بود ولش ميكردم! حالا لزوما نبايد همه رابطه ها به عشق خطم بشه! گرچه هيچوقت نشد كسي باشه كه منو هم بخواد! هميشه يك طرفه بوده! من به اميد آينده هستم! نمي دونم! خيلي مسخره است فك كنم اما حس مي كنم شايد در آينده همه چيز درست بشه! شايد بتونه منو هم دوست داشته باشه! اوضاع روحيش جالب نيست! مي خوام كمكش كنم! اما نمي دونم چطوري! باهام حرف ميزنه! درد و دل مي كنه! هنوز اون بي اف سابقشو دوست داره و تو ذهنش هست! و با اينكه در موردش باهام حرف ميزنه دلم ميسوزه و بهم بر مي خوره اما واسه اينكه تخليه بشه نمي تونم چيزي بگم بهش! مي خوام راحت باشه! 7 آبان بليط كنسرت گرفتم كه باهم بريم! اين اولين ديدارمونه! نمي دونم چي مي خواد بشه! ولي اميدي ندارم كه بهم علاقه مند بشه!!!!! رامونا خيلي پرم! خيلي زياااد! اگه يه قرن هم حرف بزنم بازم سير نميشم! شايد سكوت كنم اما درونم مثل يه رودخونه خروشانه! آرووم نداره! .......

نیگول

رامونا خیلی تصمیم خوبی گرفتی:( بنظر من تو خیلی موقعیت خوبی داری واسه اینکه اگر بخوای کمتر به برایان فکر کنی! همین که میری دانشگاه-کلاس زبان-جشن و مهمونی و... میتونی ذهن خودت رو درگیر چیزهای دیگه ای بکنی و حالت هر روز بهتر و بهتر شه تو این مواقع به یاد من بیفت که نه دانشجوام و بخاطر بی ماشین بودنم که بابام هنوز واسم جورش نکرده نه میتونم کلاسی برم نه هیچی و چون پشت کنکوریم حتی یه مهمونی و دورهمی ساده هم نمیتونم برم حتی اینترنت هم............ رامونا زندگی کن - خوش باش- دنیا دوروزه خوب زندگی کن و بیا بنویس واسمون بنویس تا از نوشته هات انرژی بگیرم عزییییییییزمی

atefe

نکن اینجوری با خودت رامونای عزیزم.... درکت میکنم اما ....[ناراحت]

janan

9631

P h o e n i x

در واقع افسردگی به همین شکل عمل میکنه. که خیلی آروم و بی صدا در وجود رخنه میکنه. یک دفعه آدم به خودش میاد می بینه چقدر غمگینه و دیگه هیچ چیز خوشحالش نمی کنه. دیگه هیچ احساسی، شور و شوقی رو در دلش بر انگیخته نمی کنه. از الان مواظب خودت باش. راه درستی رو برای زندگی پیش بگیر و سعی کن شاد باشی و از لحاظ روحی سالم زندگی کنی. سلامت روح خیلی مهمه. شاید چون روح دیدنی نیست خیلیا کمتر به سلامتش توجه می کنن. همه چیز درست میشه. همین طور که گفتی ارزشت بالاتر از این هاست [گل]

نیلووووو

میخواستم بگم به خودت بیا دختر.. ولی جمله های آخر به نظر میاد که همین تصمیم رو داری.. محکم باش.

ماده ببر(دانی)

رامونا جون کلاس TTC که میرفتی چه آموزشگاهی بود؟ ینی از این آموزشگاه های شکوه یا کیش بود؟ آخه من میخوام برم اما مدرکش واسم مهمه.. بعضی از زبانکده های اینجا اصلا مدرک نمیدن و فقط دمو میگیرن.. تو مدرک گرفتی؟ ممنون میشم اگه تو خصوصی بیای بگی [ماچ]

میلو

you dont know how you feel!اما وقتی این عکس را دیدم چهره ی اسمایلش بیشتر اومد توی چشمم بعد sad بودنش رو دیدم!! :)

juno

رامونا اگه بگم دارم زندگی میکنمت باورنمیکنی..... :( اول خودتو پیدا کن...هیشکی برات بهتر از خودت نیس......... باور کن رامونا...به خودت ایمان بیار از خودت راضی باش... تا به خودت ایمان بیار تا بقیه هم بت مومن بشن... ینی دیدم دارم بت میگم... موفق باشی عزیزم.[ماچ]