من با گذشت زمان چه اشتباهی کردم؟

مسخرگیش به اینه که خودم هم نمیدونم دقیقا چی میخوام.خب میدونی...؟لحظاتی که به تو و گذشته و حالت  فکر میکنم ثابت قدم و محکم به نظر میرسم اما موقع عمل که میرسه و حرفای قدیمی که پیش میاد و حرفایی که تو میزنی...سست میشم.

خودم میدونم،21 شهریور واسه خودمم عجیب بود.هیچ وقت خودمو این همه قوی تصور نکرده بودم،هرگز.اگه یه بار تونستم بازم میتونم.آخه بازی خنده داری شده.این قایم موشکِ من...قصه ی خواستن ها و نخواستن هام و خیلی چیزهای دیگر.

منطق میگه یه بار واسه همیشه باید موضع خودم رو مشخص کنم.نع.من به مشاور هم نیاز ندارم،آخه وقتی تکلیفم با خودم مشخص نیس یه غریبه چه کمکی میتونه بهم بکنه؟البته به حرفهایی که دارم میزنم ایمان ندارم...

حالا که زندگیم یه کمی سر و سامون گرفته،کلاس زبانم رو دارم میرم دوباره،تکلیف دانشگاهم مشخص شد و خدا رو شکر رشته ای که میخواستم قبول شدم باید با تو هم به یه نتیجه برسم...آخه چرا؟یعنی نمیشه هیچ وقت ازت دل کند؟نمیشه تو هم به گنجینه ی خاطرات و گذشته های تلخ و شیرینم اضاف بشی؟

وقتی اون خبر رو شنیدم،با این که از قبل یه زمینه ای داشتم و کم و بیش در جریان بودم بازم شوکه شدم.فک نمیکردم با شنیدن اون حرفا این همه برم تو فکر.شده یه آدم رو الکی واسه خودتون بزرگ کنین؟ این کار مسخرست و وقتی به روند این تفکر فک میکنم از خودم تعجب میکنم یه جورایی.

فک کنم قراره یه مدت شلوغ و به هم ریخته بنویسم.چشمام داره گرم میشه.وقته خوابه...آخ که بازم دیر شد...

ببخشین منو و تحمل کنین حرفام رو.جز اینجا واسه هیشکی نمیتونم درد دل کنم.

/ 0 نظر / 13 بازدید