در من ناشکیبایی هایی هست و راه هایی،باید آنها را به پایان برسانم

چی میتونم بگم؟کل دیشب رو با این آهنگتا صبح گریه کردم و درس خوندم،صبح با اتوبوس رفتم شهر یونی،امتحانم رو دادم و باز با تنی کوفته،ذهنی آشفته با اتوبوس برگشتم خونه.در صورتی که میتونستم بمونم برنامه ریزی کنم و برای اون روز خاص برم کنسرت بابک جهانبخش،تو کافی شاپ مورد علاقم کیک ببرم،شمع فوت کنم،تو رستوران دوس داشتنیم شام بخورم و کلی با برایان باشم...اما نشد...ینی نخواستیم که بشه!

قراره که تا چن مین دیگه با امی بریم برای اتاق جدید و خونه ی جدیدمون سری خواب بگیرم.و شب که برگشتیم با هم برای جشن فردا غذا درست کنیم...دقیقن نمیدونم چه حسی دارم؟فقط میدونم که دارم وارد مهم ترین دهه ی زندگیم میشم...

پی.اس:فردا 20 ساله میشم :)

 


برچسب‌ها:
+ تاریخ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ نویسنده رامونا خط خطی ()