در من ناشکیبایی هایی هست و راه هایی،باید آنها را به پایان برسانم

نمیخواهم که با این حال بدم از این دور روز شادی که با برایان داشتم بنویسم،میخواهم بگذارم سر فرصت از دو روز پیش بگویم...از 48 ساعتِ گذشته که مثل باد گذشت،اما به نرمی نسیم...نسیم اردیبهشت...دوست دارم خاطرات خوبش تسلایی آسمانی برایم به همراه بیاورد...

چقدر حالم خراب هست حالا ولی...حالا که بهترین ها برایم پیش آمد،که میتوانستم لبخندهای گنده گنده بزنم اما نمیدانم این حس لعنتی دیگر چیست؟ اصلن از کجا پیدایش شد یکهو؟!

پرستو راست میگوید: " عصبانیم ...از دست خودم...نتونستم.نتونستم رو قولی که به خودم داده بودم بمونم...حتی به خودمم نتونستم وفادار بمونم... "

یک بار دیگر سرسری گرفتم تمامِ آنچه را که نباید...این من بودم که لبه ی پرتگاه آویزان به باریک ترین شاخه میان زمین و آسمان دست و پا میزدم،اما دستی نبود آن بالا تر برای یاری ام...و ثانیه ها گذشتند...دستانم رها شد...این من بودم که در عمق ژرف ترین دریاها دست و پا میزدم...

 


برچسب‌ها:
+ تاریخ دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ نویسنده رامونا خط خطی ()