در من ناشکیبایی هایی هست و راه هایی،باید آنها را به پایان برسانم

اول هفته ی خوبی رو شروع کردم و خدا رو شکر با خوشحالی دارم تمومش میکنم،اما وسط هفته...فقط با فوضولیه آدما بهم میریختم...کم کم دارم یاد میگیرم به حرف بعضی دوستای خیلی نزدیکم اهمیت ندم حتی...آخه نمیخام ذهنمو با اتفاقات نیفتاده مغشوش کنم.

 برایان جمعه اومد شهر یونیِ من،اما چون ما مهمون بودیم چن جا نتونستم برم ببینمش.شنبه صب با هم قرار گذاشتیم که ببینیم همو  و من چون دیگه خوابگاه نمیرم مجبور بودم از این سر شهر برم اون سر شهر.تاکسی دربست کردم و رفتم جایی که قرار بود همدیگرو ببینیم.

اول رفتیم دامپزشکی،چون برایان میخاست یه سگ جرمن واسه خودش بخره، یه خانومی اونجا بود که من خیلی خوشم اومد ازش.خوش برخورد و مهربون و خوش آرایش و با حیوونا صمیمی :) کلی با هم صحبت کردیم و شرایط سگ مورد نظرمون رو پرسید بعد قرار شد دیگه بریم عصر بازم برگردیم که آقا سگه رو بیارن تا ما ببینیم و بپسندیم...

دم دمای رفتن بودم که برایان گفت میخام واست کفش بخرم،حالا هی از اون اصرار از من انکار...خلاصه منو برد مرکز خرید و از همون مغازه ای که گفتم کفش  merrel خودش رو خریدیم یه کفش merrel که قبلن با هم انتخاب کرده بودیم رو گفتیم و  آقاهه آورد تا تست کنم.برایان این سری  دیگه خیلی با فروشندش رفیق شده بود ، چون شب قبلشم واسه خواهرش کفش خریده بودن ازش و چن وخت پیششم واسه داداشش.بعد دوتاشون داشتن در مورد پاشنه کفش بنده هی نظریه ارائه میدادن که این کفشا جز ضرر هیچی نداره و ...خلاصه بعد از جست و جوهای فراوون بین دوتاش شک داشتم که میخاستم همون ارزون تره رو بردارم آخه نمیخاستم برایان زیاد خرج کنه،بعد هی فروشندهه میگفت نه خانوم شما فقط به خاطر قیمتش میگی این سفیده رو دوس داری،آخرشم برایان منو از مغازه بیرون کرد!!! گفت تو برو سریع از این مغازه کناری یه جوراب اسپرت بخر و بیا کاری هم به کار من نداشته باش.بعد وقتی اومدم دیدم همون کفش خیلیییی گرون تره رو برداشته گفت همین الان این کفشتو بیار بیرون، کفش جدیدو بپوش.البته اینجا درست معلوم نیست کفشامون(حذف شد)...ولی خب گفتم بهتر از هیچیه...دیگه میخاست اون کفش پاشنه بلند خوشگلمو بندازه تو سطل آشغال.میگفت باید جون منو قسم بخوری که دیگه از این کفشا نپوشی،بعد منم هی میگفتم تقصیر توئه میخاستی 185 متر نباشینیشخند تا من مجبور نباشم از این کفشا بپوشم...دیگه با همین حرفا  منو رسوند خونه خالم و تا عصر از هم خداحافظی کردیم...عصرم رفتیم یه گشتی زدیم تو خیابونا و بنا به تشخیص دکتره دامپزشک چشم سگ کوچولو مشکل دار بود و قرار شد دوباره فردا بریم تا یکی دیگرو بیارن تا ببینیم...باز شب رفتم خونه ی خالم تا واسه قرار فردا به برایان نزدیک باشم... فرداش صبح تا ظهر رو با ماشین خیابون گردی کردیم و یه کوچه باغ خوشگل و خنک و پر از درخت رو کشف کردیم و کلی اونجا خاطره ساختیم...ظهر هم یه ناهار خوشمزه خوردیم،بعد از ناهار تو خیابونای مورد علاقه ی من پیاده روی کردیم و عصر هم رفتیم و سگ کوچولو موچولو و عزیزمون رو خریدیم ...

 

 

پی.اس:ببخشید که این مدت خیلی بی معرفت بودم و بهتون سر نمیزدم...به اینترنت دسترسی آنچنانی نداشتم.امروز اومدم خونه و تا فردا قول میدم همه رو بخونم :)


برچسب‌ها:
+ تاریخ پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ نویسنده رامونا خط خطی ()