در من ناشکیبایی هایی هست و راه هایی،باید آنها را به پایان برسانم

 

با این که چند مدته یه آشفتگی ذهنی و یه پریشونیه روحی دارم که خیلی فکرمو مشغول کرده اما خب این روزا به نسبت روزای خوبین و بعدها میتونم ازش به عنوان یه دوره ی محبوب یاد کنم.روزای آخر اسفند که همیشه حال و هوای خاصی واسم داره...حتی از روز تولدم خاص تره مثلن...  بهار آروم آروم خودشو نشون میده!!  بوی عید،شکوفه ها،جوونه ها،صدای پرنده ها،گندم کاشتن و ماهی و هزار تا خاطره ی قشنگ دیگه.

 

 

منو برایان خیلی،خیلی آروم و ریلکس داریم رو رابطه کار میکنیم،برایان کتابای مختلف میخونه و منم سعی میکنم گیرای بیخود ندم و از تنش های رابطه کم کنم.شدم یه دختر خوب ومنطقی که سر هر قضیه ای از دید طرف مقابلش تصمیم میگیره.شبا زود میخوابه و روزا رو تا لنگ ظهر خواب نیست دیگه.وقتی همه مدرسه هستن من بیدار میشم و مواد غذایی رو که مامان گذاشته نگاه میکنم و شروع میکنم به غذا درست کردن وسطاشم  لپ تاپمو روشن میکنم و به شماها سر میزنم.

 

 

هر روز سعی میکنم از روز قبلم مهربون تر باشم و کلن دارم روی حسای مثبت و قشنگ کار میکنم و تلاشم اینه که به بقیه هم این انرژی رو بدم.خدایا ! ممنونم که به فکر منی و هر روز بهم هدیه های قشنگ میدی...اما لطفن این مشغولیت ذهنیه جدیدمو از سرم بیرون کن! ینی یه جوری فیکسش کن سریع! مرسی :)

امروز صب من و یکی از دوستای قدیمم تو فیث بوگ چت کردیم و سر یه سری قضایای خاص بحث برایان و من پیش اومد و اینجور که پیش میره شاید بعد از عید منو برایان با این دوستم و بی افش (که رفیقه برایانه) برنامه و اینا داشته باشیم.حالا اینا میگن ما با هم دوست معمولی و از این حرفا هستیم.ینی قضیه درست مشخص نیس.خودم باید یه جورایی اینا رو با هم اکی کنم.تا ببینم...

خب امشبم که 4شنبه سوریه و ما میخایم بریم باغ  یکی از اقواممون و فک کنم که خوش بگذره! ینی امیدورام!

همگی شب خوبی داشته باشین و مراقب خودتون باشین.امیدوارم امشب چشای هیچ مادر پدری به خاطر بی احتیاطیه بچش گریون نشه!

 خدافظی  ;-)

 


برچسب‌ها:
+ تاریخ سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ نویسنده رامونا خط خطی ()