در من ناشکیبایی هایی هست و راه هایی،باید آنها را به پایان برسانم

غیبت این چن روز به خاطر این بود که با بابا یه دعوای بسیار بسیار شدید کردم،و العان 4 روزه که هیچ حرفی باهاش نزدم و قصد ندارم به خودم اجازه بدم مثله قبل دوسش داشته باشم.به خاطر همین نمیتونستم بهش بگم ای دی اس ال بگیره،دیگه دیشب رایکا بهش گفته بود و گرفت اما من از دیروز ظهر رفته بودم خونه ی امی چون شوهرش نبود و تنها بود و تا امشب که برگشت من اومدم خونه. بابا سر یه موضوع خیلی خیلی ساده یه قشقرق بیخود به پا کرد که من دو روز و نیم فقط توی اتاقم اشک میریختم و مامان که همیشه طرف بابا رو میگرفت دائما پیش من بود و هی بهم یاد آوری میکرد که بابا اخلاقش اینه سعی کن باهاش کنار بیای و از این کث شرا و اخلاقای تخمیش گفت و گفت...

این چن روزی که نبودم شده بودم راننده شخصیه مامان از خیاطی میبردمش آرایشگاه،بعد خرید بعد چون شیفت ظهر بود ناهار نخورده میبردمش مدرسه،اما اصلن شاکی نیسم چون خعلی خووب باهام راه میاد و منم خیلی دوسش میدارم و نمیخام حالا که رابطم بابا با خراب شده ماما رو هم از دست بدم.

"برایان" عزیزم هم از خونه ی مامانش اینا برگشت و اومد نزدیک من.به خاطر عملش یه خورده رابطمون کم شده بود اما خدا رو شکر روزای اخیر همه چی اُکی بوده.میخام اگه بشه چن روز آینده برم پیشش.فردا که نمیشه چون مامان همین الان گقت که فردا دوباره چن جا کار داره.پنج شنبه هم که نمیشه...احتمالا میفته هقته ی آینده.

هر چی میرم تو سایت یونی که انتخاب واحد کنم باز نمیشه لعنتی...میترسم مهلتش تموم بشه و من هیچ کاری نکرده باشم.

دیگه نمیدونم از چی بگم،بس که امروز خوابیدم بدنم واقعن درد میکنه یا شاید هم به خاطر خوش خواب تخت خونه ی امی باشه که به نظرم سفت بود زیاد...و...خیلی خیلی بی حوصله ام...زیادِزیاد...

پی.اس:کاش یه اتفاق خوب منو از این رو به اون رو کنه :|

 


برچسب‌ها:
+ تاریخ سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ نویسنده رامونا خط خطی ()