در من ناشکیبایی هایی هست و راه هایی،باید آنها را به پایان برسانم

رفتنت مثل یه حادثه برام موندنیه

حالا آواز سفر کردن تو خوندنیه

لحظه ها، ثانیه ها طاقت موندن ندارن

می سوزونن، اما خب فکر سوزوندن ندارن

یه روزی لحظه هامون رنگ بنفشه ها بودن

تو هوای خونه مون عطر آلاله ها بودن

تن من جسم تو یکی نبودن اما یه جون

زیر آفتاب جدا اما یکی سایه هامون

حالا اون اسب بزرگ آهنی منتظره

تا تمومی وجود منو همراش ببره

می بره هر چی رو که بود ونبود

من می شم شناور مسیر رود

بدرقه کلام تلخ رفتنه

واسه من تجربه ی گسستنه...


برچسب‌ها:
+ تاریخ جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ نویسنده رامونا خط خطی ()