در من ناشکیبایی هایی هست و راه هایی،باید آنها را به پایان برسانم

خب من میانه ی حرف زدن یکهو میزدم زیر گریه و فکر میکردم به اینکه اگر دیگر به هوش نیایی چه میشود...

تقصیر خودت بود...از اول این فکرها را ریختی توی ذهن مغشوشم...

ببین! لطفن زودتر خوب شو! من طاقت ندارم تنها باشم حتی 1 روز...بی تو با کی به این دنیا بخندم؟هان؟شکایت بدبختی هام رو به کی بکنم؟هان...؟

یا تو می آیی به دنیای من...یا من میآم به دنیای تو...هنوز لوله ی بخاری اتاقم جان میدهد برای خود کشی...باور کن!

پی.اس: من از غم نگاه آدم ها میترسم هنوز...به خدا!

 

 

 

پی.اس2: ?u...do u remember me


برچسب‌ها:
+ تاریخ سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ نویسنده رامونا خط خطی ()