در من ناشکیبایی هایی هست و راه هایی،باید آنها را به پایان برسانم

دیروز سر کار که بودم،یکی از پرونده ها واقعا اشکمو در آورد،یه کیس بود مثه گذشته های نه چندان دور خودم.حتی شغل مامان باباش و شرایط خونوادگیش.دختره فقط یه سال زودتر از من مبتلا شده بود.یه دختر خوشگل و مامانی.تیپ سر تا پا مشکی،یه ساپورت با یه کالج خیلی قشنگ.گوشیش دائما تو دستاش وول میخورد و نگاه نگران مامانش بهش خیره.وقتی مامانه تنها شد باهام،انگار که کاسه ی صبرش لبریز شده باشه از سیر تا پیاز رابطه رو برام گفت.گله میکرد که پریای 15 سالش اسیر پویا شده و از همه لحاظ افت کرده.خب من که نمیتونستم توی 10 دقیقه کل 4سال زندگیم رو تعریف کنم و از حسای بدی که خونوادم بهم دادن بگم براش،اصلا نمیخواستم سفره ی دلمو پیش یه غریبه باز کنم اما خب فقط گفتم نذارید حس کنه کنترلش میکنید و یا اجازه تنها بیرون رفتن رو بهش نمیدید،فکر میکنید چی گفت؟ جواب داد دختر من چون خوشگله نمیذاریم تنها بره بیرون چون گولش میزنن...واقعا نمیدونم چی بگم؟چرا ماها باید تو همچین شرایطی بزرگ شیم که دوست بودن با پسر توی این سن بشه بزرگ ترین مشکل یه خونواده؟من خودم تمام این حس های بده کنترل کردن و از خیلی چیزا محروم بودن رو تجربه کردم،من اسیر چرندیات یه مشت مردم بی عقل شدم و حرفایی که در موردم به دروغ میگفتن و بهترین سالهای زندگیم،سرنوشت سازترین هاشون رو از دست دادم،سال هایی که هنوز غصه ی شکستن هام رو میخورم...


برچسب‌ها:
+ تاریخ یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱ ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ نویسنده رامونا خط خطی ()