در من ناشکیبایی هایی هست و راه هایی،باید آنها را به پایان برسانم

سر سخت میشم و اشتباهات قبل رو تکرار نمیکنم،موسیقی اینجا رو گوش میکنم و هر از گاهی وسوسه میشم،بهت فکر میکنم و داغون میشم،صبر میکنم و امیدوارم میشم که نتیجه بگیرم...

شبی که شکستی منو...آتیش زدی به تموم باورم...فکر نمیکردم روزی برسه که این حرف ها رو از زبون تو بشنوم...تویی که به اسمت قسم میخوردم،4 سال حرف کمی نیست.باشه!دیگه برای به هم رسیدن نه عجله میکنم و نه ازت میخوام که دلمو قرص کنی و پشتم باشی،دیگه از این شاخه به اون شاخه هم نمیپرم...اصن میدونی چیه؟ تو دیگه نیستی که بخوای هیچ کدوم اینا رو ببینی...من آب شدم...پرپر شدم...هنوز زوده،میدونم که هرچی بیشتر بگذره بیشتر خاطره هات اذیتم میکنه،طبیعت من اینه که یهویی از نبودن کسی هول نکنم...نه عکساتو پاره میکنم نه یادگاری هاتو آتیش میزنم،اینا باید باشه،باید بمونه که بفهمم کسی یه روزی همه دلگرمیم بود چطور منو خار و کوچیک کرد...

غرورم له شد...و این بهای سنگینی بود برای منی که...


برچسب‌ها:
+ تاریخ چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱ ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ نویسنده رامونا خط خطی ()