در من ناشکیبایی هایی هست و راه هایی،باید آنها را به پایان برسانم

وقتی تصمیم گرفتم اینجا رو بنویسم تنها هدفم این بود که یکجوری آرام کنم خودم رو.با خودم گفته بودم همین که بنویسم برایم بس است.بعد یکهو میانه ی روز حس نوشتنم نمیآمد...انگار دستانم فلج شده بود،قفل کرده بودم،هیچ کدام از حس هام قابل توضیح نبود،هر ثانیه ای که به لپ تاپ نزدیک میشدم یک حسِ خلا منو پر میکرد از خودش...

اما میخواهم که بنویسم،باید که دستهام عادت کنه به نوشتن...گفتن از لحظاتی که تکرار نشدنی هستند...لحظاتی مثله دیشب...

دیشب من بودم و رایکا و بابا.از خانه ی امی برمیگشتیم.12 شب بود و باران شرشر میزد به پنجره ها...انگار که ابرها خیلی دلتنگ تر از چیزی بودند که من فکر میکردم...بعد ما سه تا بودیم توی ماشین...دیدی یک وقت هایی هست که دلت میخواهد ثانیه ها بایستد؟بعد من دیشب همین را به ساعت مچی ام گفتم...گفته بودم یک امشب را آرام تر پیش برو محض رضای خدا...ثانیه شمارش اصلن با من لج کرده بود،به گوشی ام هم گفته بودم اما دیگر ثانیه شماری نداشت تا به من دهن کجی کند... 

                                

 

صدای پلیر ماشین را بابا برده بود بالا،ماکزیمم بود...بعد ما سه تایی هم خوانی میکردیم و خیابان گردی میکردیم...من فریاد میزدم...برای ماشین های گشت دست تکان میدادم.... پرسه میزدیم...شعر میخواندیم و من با خودم فکر میکردم بابا بین صدای من و رایکا کدام را ترجیح میدهد که برایش شعر بخواند...

پنجره را پایین کشیدم تا اسمت را فریاد بزنم اما...

 رایکا اسمش را همراه با آن اسمایلی خاص ツ  کشیده بود روی شیشه ی پشتی...و گفته بود که بچه ها توی مدرسه برایش از یک دنیای خاص حرف زدند...از دنیایی که...بچه های امروزی خیلی خاص اند،اصلن یک دنیای عجیب دارند...بگذریم...

"برایان" امروز از سفر برگشت و ظاهرا پرواز تهران تا شیراز را هواپیما به خاطر نقص فنی و هوای بارانی سه بار طی کرده بود...برایم میگفت از دل نگرانی های همسفرها،خودش اما...فقط خندیده بود...از سوغاتی ها حرفی نزد من هم ترجیح دادم سورپرایز شوم...حدس میزنم که برایم کوله گرفته باشد با شال و چیزهای دیگر...مهم نیست اصلن هرچیز...راستی من دیشب آدرس قبلی،جایی که بی حاشیه و سانسور مینوشتم رو به برایان دادم،خوانده بود و بهم گفته بود که چقدر احساس میکند خودش   "آدم بده " ی رابطه  بوده در گذشته ها...من گفته بودم:

 "BabY please don't talk about it   " نخواسته بودم زخم هام سر باز کند،من خودم رو از کینه ها خالی کردم،من عوض شدم...روزهایی بود که پر بودم از بدی ها.خود برایان به من کمک کرد که آدم دیگری شوم،گفته بودم بهتان،مگر نه؟

بهترین خبری که امروز شنیدم این بود که برایم یک کاری در جایی جور شده که حقوق خوبی دارد و بیمه هم میشوم.ماما اوکی داده بود اما بابا...فلسفه بافی های خاص خودش را میبافد طبق معمول...میدانم که میگوید نه!  اما من دلم استقلال میخواهد،با این پولی که این جا بهم بدهند میتوانم هر کاری دلم خواست بکنم...هر چیزی که خواستم میخرم...به بابا گفتم زیاد مهم نیست که قبول کنی یا نه! اما در این لحظه پشیمان شدم از حرفهایم،میخواهم بروم منطقی صحبت کنم،بهش بفهمانم که کار کردن من اصلن ربطی به این ندارد که من حس نکنم تو ساپورتم نمیکنی تنها برای آینده خودم هست...میخواهم بگویم بابا ! این دخترت همان که میخواستی روزی روی پاهای خودش بایستد...همان که میخواستی دست از سر بچه بازی هایش بردارد...همان که روی باد راه میرفت و با ابرها  شعرها میخواند...من همانم...کمی آزادی بده...کمی فقط...میخواهم تمرین کنم،تمرین کنم که در آینده زندگی کنم...نه در گذشته ها...

 

 

 پی.اس: میشه برام دعا کنید آقای پدر اوکی بدن منم برم سرکار؟آرزوی همیشگیم بوده/هست...مرسی :-)


برچسب‌ها:
+ تاریخ جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ نویسنده رامونا خط خطی ()