در من ناشکیبایی هایی هست و راه هایی،باید آنها را به پایان برسانم

زندگی ام به تعلیق در آمده،

معلقم بین
خوب و بد
بین خنده و گریه
بین علاقه و تنفر
بین تنفس و خفگی
بین توانایی و ضعف
بین آرامش و تلاطم
بین خودم و خودم...

                                                        *********

 

سرگرمیِ جدیدم سریال Pretty Little Liars شده،بر خلاف ظاهری که داشت،داستان و روند سریال رو دوس دارم،یه جورایی مرموزه و دوس دارم که پشت سر هم ببینمش.

امروز صبح برایان اومد خونمون و...مثله همیشه من فقط دلشوره و اضطراب داشتم و اصلا نتونستم از با هم بودن لذت ببرم،دیگه واقعن فک میکنم که باید خودمو به یه روان شناس نشون بدم،واقعن حس میکنم که روانی و عصبی ام و به قرص اعصاب نیاز دارم، بعدش هم با شکم خالی رفتیم یه شرکت دولتی و خیلی بزرگ که من کار داشتم تا پیگیر برنامه هام بشم.گرسنگی خیلی جفتمون رو اذیت میکرد،بعدترشم که میخواستم چند تا DVD رو که یه مرد فروشنده خام بهم انداخته بود پس بدم که به جای پولش، این سریال رو گرفت برایان برام،و چند تا فیلم که از شدت عصبی بودن حتی به اسمشون هم توجه نکردم.

عصر یه پارک نزدیک خونه ی ما رو انتخاب کردیم برای کنار هم بودن و رایکا هم بود،بد نگذشت،یکمی بدمینتون بازی کردیم،خندیدیم و برگشتیم،هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و برام اصلا خاص نبود امروز... 

هر روز تلاش میکنم که پرفکت باشم،زود عصبانی نشم،و خیلی چیزهای دیگه...نمیدونم روزی که قراره بهشون عمل کنم کی میرسه :|

 

پی.اس:در مورد عنوان چیزی نپرسید،به موقع اش خواهم گفت.فقط همین رو میتونم بگم،چطور باید رفتار کرد،وقتی از کسی بدت میاد در مقابل نسبت بهش احساس دلسوزی داری...؟

 

 


برچسب‌ها:
+ تاریخ سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱ ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ نویسنده رامونا خط خطی ()