در من ناشکیبایی هایی هست و راه هایی،باید آنها را به پایان برسانم

یکی از حسرتایی که همیشه تو دلم میمونه اینه که چرا اینقدر دیر با نانا آشنا شدم!؟ خدایا چقدر این دختر گله! یادم میاد اولین شبی که وبلاگش رو پیدا کردم اینقدر شخصیتش برام جالب بود که کل آرشیوش رو خوندم.این حالت قبلن هم با دیدن وبلاگ ورونیک و پانیذ پیش اومده بود برام.آرشیو ورونیک رو به خاطر پشت کارش تو کارا،نحوه ی تفکرش و هنری که تو کنار هم قرار دادن جمله هاش داره دنبال میکردم،پانیذ رو به خاطر دیدِ مثبت و صحبت هایی که گاهی اوقات واسه خدا تو وبلاگش مینوشت و عکسای قشنگ و جذابش.و نانا به خاطر نقد هایی که در مورد اجتماع مینوشت،که ناخودآگاه باعث میشد به خودم و عملکردهام فک کنم،مهربونی و شعور و درک بالایی که داره یکی دیگه از نکته هایی بود که متوجه شدم با خوندنش و الان که دارم آرشیو وبلاگ قبلیش رو میخونم علاوه بر خودش جذب خونوادش شدم! یعنی ندیده عاشق مامانش شدم.اگر قرار بود من توی زندگیم دوست صمیمی داشته باشم اون نانا میبود! حیف که ازش دورم وگرنه خیلی کارا میکردم! نانا جون حالا هروقت از کنار هتل پارس رد میشم ناخودآگاه به یادت میفتم و به خودم لعنت میفرستم که چرا زودتر باهات آشنا نشدم،اگه اون موقع که اومده بودی شهر ما دیده بودمت خیلی خوب میشد! حالا فقط آرزو میکنم توی سالای آینده ارشدم رو تهران قبول شم که بتونم این سه تا عزیزِ دوست داشتنی و خیلیایِ دیگتون رو ببینم!

پی.اس:من هیچ دوست صمیمی تو زندگیِ واقعیم ندارم،اما دوستای مجازیم رو بیشتر از هزار تا دوست واقعی دوس دارم ;)


برچسب‌ها:
+ تاریخ شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱ ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ نویسنده رامونا خط خطی ()