در من ناشکیبایی هایی هست و راه هایی،باید آنها را به پایان برسانم

روزهام دارن میگذرن و من بی تفاوت ازشون میگذرم.هنوز هم خیلی زیاد بعضی از اون نگرانی های قدیمی به سراغم میان،هر روز و هر شب،در کنار هر خوشحالی و یا غمی،این زخمِ عمیق و کهنه و پینه بسته ، پانسمان شده، و میدونم که قصد نداره هیچ وقت خوب بشه...میدونم که هیچ بافت جدیدی قرار نیست جاشو پر کنه... استرس هایی که حس میکنم باید تا آخر عمر به دوش بکشمشون،بار غمی که هر زمان میتونه به راحتی اشک و به چشام بیاره.خسته شدم از دنیایی که باید از نزدیک ترین هام بترسم...از کسایی که حالا باید به دید یه غریبه ،حساب شده و با سیاست باهاشون رفتار کنم.گاهی "اگه" وقت کنم به خودم و زندگیم فکر کنم این ها رو تجربه هایی میدونم که قراره روزای آینده به دردم بخورن،اما آخه به چه قیمتی؟به قیمت حروم شدن 16تا20و معلوم نیس چن سالگیم؟روزهایی که فقط با ترس و خفقان سپری کردم...حالا نخاستم اینجا که اشک و آه و ناله راه بندازم،فقط اومدم بگم که لعنتی ها دیگه خسته شدم از همگی تون! حتی از تو "عزیزترین"از تو...گاهی تصمیم میگیرم که از همگیتون متنفر باشم...که فقط خودم رو دوست داشته باشم،اما مگه شدنیه؟حتی اگر اون لبخند مضحکِ همیشگی روی لب های مامان باشه و راه بره و تو کارهای مختلف فوضولی کنه...و من هرچقدر سعی کنم بهش تمرین بدم که با دیدِ جدیدی به دنیا نگاه کنه و الخ...اما باز هم وقتی از پله های اتاقم بالا میام و تورو ببینم که داری به گلها آب میدی،حتی اگر اون نگاه تنفر انگیز تو عمق چشات خونه کرده باشه،مامان! دلم میخواد سر بخورم توی بغلت...دلم میخاد سرمو فرو کنم توی گردنت و بو بکشمت...از این دوگانگی ها خسته شدم...از این پارادوکس همیشگیِ ذهنم و روحم و جسمم و تمام سلول هام...چرا من نمیتونم متنفر باشم؟از خودم؟از دنیام؟از آدمهای اطرافم؟

دلم میخاد که برم چند روزی توی ناکجا آبادی گم شم...بعد فکر کنم...به خودم به رابطه ی 4ساله ام...و به هر گندی که زدم و بچگی کردم و به به عهدی که بستم و دستی که دادم و چه قرار ها که نگذاشتیم و در عالم بچگی چه خیال ها که نکردم و نفهمیدم وقتی برای خودم خانمی(!) بالغ شوم این حس منزجر کننده ی شک برانگیز به سراغم خواهم آمد که آیا خوشحالی در کنارش...؟!

 

پی.اس1:این سه نقطه ها خواهد کشت مرا روزی...

پی.اس 2:به همه چیز شک کرده ام...حتی لزوم بودن او در زندگیم...حجم این افکار دارد از پای درم می آورد...

پی.اس3:آه.

 


برچسب‌ها:
+ تاریخ دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱ ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ نویسنده رامونا خط خطی ()