در من ناشکیبایی هایی هست و راه هایی، باید آنها را به پایان برسانم

                             صورت خسته ،نگران و بی آرامش  و مریض

                                    که قایم شده بود زیر آرایش غلیظ

                                      زخمی از خاطرات تلخ دیروز

                                       چشم می دوخت...

 


برچسب‌ها:
+ تاریخ جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ نویسنده رامونا نظرات ()

چی میتونم بگم؟کل دیشب رو با این آهنگتا صبح گریه کردم و درس خوندم،صبح با اتوبوس رفتم شهر یونی،امتحانم رو دادم و باز با تنی کوفته،ذهنی آشفته با اتوبوس برگشتم خونه.در صورتی که میتونستم بمونم برنامه ریزی کنم و برای اون روز خاص برم کنسرت بابک جهانبخش،تو کافی شاپ مورد علاقم کیک ببرم،شمع فوت کنم،تو رستوران دوس داشتنیم شام بخورم و کلی با برایان باشم...اما نشد...ینی نخواستیم که بشه!

قراره که تا چن مین دیگه با امی بریم برای اتاق جدید و خونه ی جدیدمون سری خواب بگیرم.و شب که برگشتیم با هم برای جشن فردا غذا درست کنیم...دقیقن نمیدونم چه حسی دارم؟فقط میدونم که دارم وارد مهم ترین دهه ی زندگیم میشم...

پی.اس:فردا 20 ساله میشم :)

 


برچسب‌ها:
+ تاریخ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ نویسنده رامونا نظرات ()

امشب خوشحالم! چون درس خوندم! یه درس داریم به نام اطلاعات دارویی،این درس یه استاد داره که دکتره داروسازه و دختره فوق العاده عقده ای! جای بحث داره این عقده ای بودنِ خانوم که بعدن طی یک پست عرض میکنم خدمتتون! فقط خاستم بگم 5شنبه هفته دیگه ما از قسمت داروهای معده و اینا امتحان داریم که من امشب یه سری از داروها رو خوندم :)))) گفتم به شما هم بگم که لال از دنیا نرم!

فردا تقریبن روز سرنوشت سازی هست برای خونواده ی ما.قراره با صاحب خونه ی جدیدی که قراره ازش خونه بخریم ملاقات کنیم و حرفامونو بزنیم.حالا من که نه،بابا و مامان و دایی.نمیدونم قراره چی پیش بیاد؟! خونه ای که میخایم بخریمش یه خونه ی فوق العادس! هم از لحاظ ناحیه ی جغرافیایی و هم از نظر ساختمون و نما و منظره ی خونه و ....خلاصه همه چیزای مهندسی ! البته اینو بگم که پولشم خیلی زیاده،ینی ما کمتر از اینا میخاستیم مایه بذاریم واسه خرید خونه اما خب وقتی اینو دیدیم همگی عاشقش شدیم و هرطور شده باید بخریمش! تازه میخایم فیش مکه رو هم بفروشیم و اگه بازم پولمون کم اومد یکی از ماشین ها رو :( واسه من بد میشه :|

کلی صلوات نذر کردم که اوکی بشه حتمن! میدونی؟ارزشش رو داره! حتمن برامون دعا کنین! اگه جور شد یه روز همتونو جدی جدی دعوت میکنم خونمون! یه پارتیِ حسابی میگیرم! یه روز همه با هم بکوبین بیاین شهر ما اصلن :) به خدا! خیلی حال میده!

عصر رفتم باشگاه، مربیم بهم برناممو بلاخره داد، به نظرم برنامه ی خوبیه،متنوع و کاربردیه!واسه هر روزی یه سری حرکتای خاص! فقط یه بدی داشت که من همین امروز پر/یو/د شدم و میترسیدم زیاد ورجه وورجه کنم که مربی گفت فقط حرکتای سنگین انجام ندم که منم حرکت آنچنان سنگینی تو برنامم نیس! این سری درد نداشتم احساس میکنم چون یه مدت کوتاه ورزش کردم بهم کمک کرد تا بدون درد اتفاق بیفته!:) و اینکه با چن نفر آشنا شدم وقت تمرین! سعی کردم بیشتر لبخند بزنم :) تازه یه دختر 72 ای به من گفت بهت میاد 25 سالت باشه! شماهایی که منو دیدین درسته آیا؟

پی.اس1:یه سریا ناراحت بودن از بی معرفتیم،بچه ها من با ایرانسل میام آپ میکنم و میرم و این وسط شاید وقت بشه واسه چن نفر کامنت بذارم اگه شارژم تموم نشه،مامان بابا که بخان برگردن شهر خودمون بعد از قول نامه خونه، منم باهاشون برمیگردم و حتمن سرفرصت، پیشتون میام،خونه adsl دارم .

پی.اس2: wallpaperتموم حس هام یه حس ترس و اضطراب و نگرانی نسبت به آینده هست.به نظر خودم به خاطر اتفاقای گذشته س.راه حلِ مفیدی سراغ ندارین که از شر این حس مزخرف رها شم؟

 


برچسب‌ها:
+ تاریخ پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ نویسنده رامونا نظرات ()

بیشتر از همیشه از خبر اومدنش خوشحال شدم.روی مبل وول میخوردم و توی دلم ذوق میکردم،تازه بعد از 4سال برای یک بار شده بودم مثله این دخترهای عاشق پیشه،اینقدر که با وجود ابروهای نیمه مرتبم بازم وقت گرفتم و خانوم اصلاح کننده رسمن رید توی ابروهام و باریکشون کرد :|

 قرار شده بود بیاد دنبال من و خاله ریزه و 3نفری بریم بیرون.شال سبز پوشیدم و مانتو مشکی.رژلب قرمز زدم و چشمهامو سیاه کردم.از عصر تا شب 3تایی توی خیابون ها میچرخیدیم، بعد دیگه ریزه بستنی مهمونمون کرد و تمام مدت یه سره با برایان تو سر و کله ی همدیگه میزدن، :) شب، ساعت های 9 بود که رسوندمون دم خونه.

چون صبحش من و مامان و دایی داشتیم توی بنگاه ها میچرخیدیم و برایان هم خسته بود و تا ظهر خواب،  قرار بود بعد از امتحان کلاسای نسخه خوانیم بیاد دنبالم،رفتم و با استاد صحبت کردم قرار شد مید ترم رو هم با فاینال بدم و زنگ زدم و هماهنگ کردم تا با هم باشیم.برایان میخاست برای داداشش به مناسبت تولدش و برای باباش به سفارش مامانش گوشی بخره،رفتیم جای همیشگی و کلی گوشی دیدیم،آخرش یه  galexy برای داداشش خرید و برای باباش همnokia نمیدونم چه مدلی.

گوشی ها رو که خریدیم،باز شده بود همون پسر بچه ی شکمو و هی ازم میخاست یه جایی رو واسه ناهار انتخاب کنم،رفتیم جای همیشگی و این دفه خیلی بیشتر خوش گذشت،من استرس نداشتم،اون خوش اخلاق بود،کلی سر به سر هم میذاشتیم ،مسابقه گذاشته بودیم معده ی کی بیشتر جا داره و از هرچی که گارسون میاوردچه خوشمون میومد چه نه برمیداشتیم جوری که واسه غذای اصلی دیگه اشتهایی نمونده بود . بعد از غذا تا برسیم به ماشین پیاده روی کردیم و بعدشم رفتیم یه گوشه ی خنک پیدا کردیم نشستیم واسه حرف زدن که سر و کله ی گشت پیدا شد!!!! منو میگی؟ کپ کرده بودم،هزار تا فکر تو سرم بود! نمیدونستم چیکار کنم؟ شانس آوردیم که برایان به موقع سرش رو قایم کرد و ندیدنش وگرنه...

بعد دیگه ماشینو داد دست من تا رانندگی کنم یکم،هی بهم میگفت که خیلی خوبم فقط باید بیشتر حواسمو جمع کنم.طرفای 4 رفتیم کافی شاپ و کلی اونجا کاغذ بازی کردیم،روی جزوهای بیچاره ی من واسه هم نامه مینوشتیم و نقطه بازی میکردیم.اون که دست چپه با دست راستش واسه من مینوشت، و من که دست راستم با دست چپ!خلاصه که کلی خاطره ساختیم.بعد یه معجون جدید هم کشف کردیم به اسم  angel ! ینی در اصل برایان که همیشه دنبال تست کردن چیزای جدیده سفارش داد.من شیک شکلات خوردم.

ساعتای 7 هم رفتیم یه کیک کوچولو واسه تولد داداشش خریدیم و یه جعبه ی کوچولو و قلبی و طلایی رنگ واسه گوشیش،بعد دیگه به زور بهم پول داد و گفت ببخشید که وقت نشد با هم بریم برات یه چیزی بگیرم.تا یه مسیری منو رسوند و  با وجود همه ی دلتنگی و ناراحتی که تو قلبم بود،با یه چشم پراشک ازش خدافظی کردم :(

پی.اس1:حس میکنم که این روزا خیلی بیشتر دوسش دارم،بهشم گفتم!

پی.اس2:ورون جون الان این فونته خوبه؟ 


برچسب‌ها:
+ تاریخ دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ نویسنده رامونا نظرات ()

نمیخواهم که با این حال بدم از این دور روز شادی که با برایان داشتم بنویسم،میخواهم بگذارم سر فرصت از دو روز پیش بگویم...از 48 ساعتِ گذشته که مثل باد گذشت،اما به نرمی نسیم...نسیم اردیبهشت...دوست دارم خاطرات خوبش تسلایی آسمانی برایم به همراه بیاورد...

چقدر حالم خراب هست حالا ولی...حالا که بهترین ها برایم پیش آمد،که میتوانستم لبخندهای گنده گنده بزنم اما نمیدانم این حس لعنتی دیگر چیست؟ اصلن از کجا پیدایش شد یکهو؟!

پرستو راست میگوید: " عصبانیم ...از دست خودم...نتونستم.نتونستم رو قولی که به خودم داده بودم بمونم...حتی به خودمم نتونستم وفادار بمونم... "

یک بار دیگر سرسری گرفتم تمامِ آنچه را که نباید...این من بودم که لبه ی پرتگاه آویزان به باریک ترین شاخه میان زمین و آسمان دست و پا میزدم،اما دستی نبود آن بالا تر برای یاری ام...و ثانیه ها گذشتند...دستانم رها شد...این من بودم که در عمق ژرف ترین دریاها دست و پا میزدم...

 


برچسب‌ها:
+ تاریخ دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ نویسنده رامونا نظرات ()

*این روزا بیشتر وقتم رو صرف خونه دیدن میکنم،ینی از 5شنبه شروع کردیم در اصل.مامان و بابا و رایکا اومدن شهر یونی. بعد هی از این بنگاه به اون بنگاه میریم،هی خونه های(آپارتمان) مختلف میبینیم اینقد که آخر شب یادمون میره کدوم،کدوم بود :) من عاشق یکیشون شدم! یه ساختمون با نمای سفیدِ آروم و خوشگل،نوساز و صفر! که تو یه خیابون خیلی پهن و وسیع هست.بعد روبروش یه پارک خیلیییی بزرگـــــــ و سرسبز و قشنگه که من با خودم قرار گذاشتم صبحا برم توش ورزش کنم:)  وقتی از پنجره ی هال بیرونو نگا میکنی اصن دلت باز میشه!نماش خیلی خیلی قشنگه! من حتی اتاقمم انتخاب کردم ولی خب اتاق انتخابی من رو به خیابون پنجره نداره به جاش کمد دیواری داره! به نظر شما کدومش مهم تره؟کمد دیواری یا پنجره؟خودم شک دارم،ولی پنجره بهتره به گمونم...همه ی خونواده بهم میخندن که من اتاقمم انتخاب کردم...بعضی وقتا فک میکنم قرار نیس هیچ وقت بزرگ بشم،هنوز عادتای بچگونمو دارم،میدونی هنوز مثه بچگیام عجولم...اما اصنشم ناراحت نیسم،اینجوری کمتر غصه میخورم!  فعلن 70% قصد خرید اینو داریم چون منو مامان میخاین بریم بازم بگردیم جاهای دیگه اگه گیرمون نیومد و کیس بهتری ندیدیم خونه ی انتخابی منو میگیریم نهایتا! بعد من تو خونه همش غر غر میکنم که اینقد دس دس میکنید که یکی بخرتش،مامان بزرگم همش میگه هرچی قسمت باشه،ولی من تو این چیزا که آدم خودش میتونه تصمیم بگیره و عمل کنه هیچ اعتقادی به قسمت ندارم،شاید 20% .

*باشگا هم که رفتم، تو این هفته 2جلسه.مربیم اندازه هامو گرفت،ولی هنوز بهم برنامه نداده،احساس میکنم خیلی داره فِس فِس میکنه :| بچه ها شما که میرین باشگا مربیتون چجوریه؟ینی چقد بهتون رسیدگی میکنه؟برا لاغری چوری برنامه میده؟یکم بهم بگین برنامه شما چطوریه که اگه دیدم این خانوم مربیم مسئولیت پذیر نیس باهاش دعوا کنم یکم :)

*با پانیذ هم دوتا چیز مشترک دارم توی این پست! یکی ازدواج یکی از دوستام که خیلی ادعاش میشد تو سن کم و با همشهریاش ازدواج نمیکنه و دقیقن هردوش واسش اتفاق افتاد!!! و یکی دیگه خوردن دبل چاکلت! راستش من روز اول این دبل چاکلتا رو تو باشگا دست منشی دیدم! اینقد دلم آب شد :( ولی خب نمیشد بخورم که ! مثلن جلسه اولم بود :)) دیگه یه روز با خاله ریزه رفته بودم بیرون خریدم مثه قحطی زده ها خوردمش.

*یکشنبه امتحان واژه های پزشکی دارم،دوشنبه کمک های اولیه، که استادش مثله آلمانیا هس قیافش.چشماش سبز و خماره و موهاش بور.من از اخلاقش بدم میاد...حالا این چیزا چیه دارم میگم...؟!!!  نکته ی اصلیش اینه که از اولی هیچی نخوندم چون استاده خیلی خوبه، همه جوابا رو سر جلسه میگه اگه یکم خونده باشیم،دومی هم از 160 صفحه فقط 2تاشو :| ! امشب داشتم میگفتیم چه غلطی کردم این دوره رو  اسم نوشتم بعد یادم اومد داییم برا یه جا کار پیدا کرده،البته فعلن قرار نیس حقوق بگیرم،چون کارش بیشتر تجربیه،که جای داروها رو حفط بشم،نسخه ها رو بتونم بخونم و ...همین که الان هنوز مدرک نگرفته یه جا بتونم وارد شم و کار کنم خودش خیلیییی خوبه! ینی چن قدم از بقیه  جلو ترم :))) 

*برایان هم تا آخر هفته میاد شهر یونی به گمونم، و قراره دیدار تازه کنیم بعد از کلی وقت،خودش میگفت من فعلن نمیام تا واسه تولدت بتونم مرخصی بگیرم، که من باهاش دعوا کردم اصن نمیخاد بیای،چه فایده خودت نمیخای همش من باید بگم؟از این لوس بازیای دخترونه که من بدم میاد :) حالا کاش زود بیاد،دلم خیلی هواشو کرده...دلتنگشم به شدت! این دفه که اومد باید یه کاری کنم بدون هیچ دعوایی خیلی بهمون خوش بگذره...البته چه توقعی میشه از دوتا بچه داشت...؟ :)) قرررربون بچم برم :**

 

 


برچسب‌ها:
+ تاریخ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ نویسنده رامونا نظرات ()

فردا امتحان واژه های پزشکی داریم اما قرار نیس که من برم،البته این قراریه که با خودم گذاشتم.از اخلاق خوبه استاد میخام سواستفاده کنم و یه روز دیگه و شاید با یه سکشن دیگه امتحان بدم و دلیلش تنبلیه خودمه.این همه وقت داشتم که بخونم حتی یه ذره هم تلاش نکردم.واسه خودم متاسفم وقتی هنوز کلاسا شروع نشده بود با خودم فک میکردم که خیلی میخونم و کلی برنامه ریزی کرده بودم اما حالا...ولی نع! دیگه نباید بذارم هیچی مانع پیشرفتم بشه.باید خودم بخام تا به چیزایی که تو ذهنمه،آرزومه،هدفمه برسم.من میتونم :)

امروز اولین روز باشگاه بود و خیلی خیلی بهم خوش گذشت.بعدِ کلاس صبحم رفتم اسم نوشتم و شهریه دادم،و طبق برنامه  قرار شد که عصر ساعت 6 برم.البته از روزهای دیگه 6-4 میرم،امشب دیر رسیدم خونه.مربیم زن خوبیه.ینی حواسش هست که دارم چیکار میکنم و بهم خوب آموزش میده.بعد از محیط باشگاه خیلیییی خوشم میاد،  تر تمیز و بزرگ و قشنگه.همه چیزاش نوئه.با کسی دوست نشدم اونجا و سرم به کار خودم بود بیشتر،فقط اگه سوالی داشتم از بغل دستیام میپرسیدم.بیشتر نگاهم به دخترک توی آینه بود...به چشمهاش...روزهایی که گذرونده...زندگیه آیندش...و گه گاهی نگاهی به آدمای جدید میکردم.چن نفر بهم گفتن که من خوبم و میپرسدن که چرا اومدم باشگا که البته نظر خودم اصن این نیس و واقعن میخام رو این پروسه کار کنم و هیکل بسازم! میدونی...دلم یه جورایی میخاد همه اعضای بدنم اوکی باشه،یه قسمتایی کوچیک شه و خلاصه...امروز اولش نرمش کردیم و من با 5تا دستگاه کار  کردم و جلسه ی دیگه سایزهامو اندازه میگیره و ازم میپرسه که میخام رو چه قسمت های کار کنم و سایزشون رو تغییر بدم.

اوه! یه اتفاق بزرگ افتاد دیشب! ما خونمون رو فروختیم!!! ینی من که خونه نبودم،شهر یونی هستم، اما به بابام که زنگ زدم بهم گفت که بلاخره با مشتری به تفاهم رسیدیم و ...اون خونه! مهم ترین اتفاق های سال های اخیر زندگیم توی اون خونه اتفاق افتاد...بزرگ و درندشت بود...بابام خودش زمینش رو خرید و ساخت.حیاطش به قول ورونیک خنگ بود! اما باغچه هاش همیشه توش پراز گل بود...مخصوصن الان! پر از بنفشه هستن! یاس داشتیم،گل کاغذی که این سری فهمیدم به جاش درخت انگور کاشتن...دیگه چی بگم؟ به قول برایان،یک خانه،یک عمر خاطره...حالا دیگه میخایم تو شهر یونی من خونه بخریم.مامان و بابا آخر هفته میان تا بتوینم یه جایی رو پیدا کنیم.البته قبلن مورد زیاد دیدیم...تا قسمت مون چی باشه؟مهم ترین نکتش اینه که باید از یه خونه ی بزرگ و دلباز دل بکنیم و به آپارتمان راضی بشیم...من که مشکلی ندارم،البته حدس میزنم! برای من مدرن بودن خونه مهمه که خونه هایی که دیدیم قبلن و میخایم بخریم حتمن همین طوریه.شاید وابستگی زیادی نداشته باشم به حیاط اما...دلم تنگ میشه برای خونمون :(  خوبیش اینه که دیگه از اون شهر لعنتی و آدمای مسخرش برای همیشه خداحافظی میکنم...

بعد دیگه برایان قراره ماشین بخره.همش با باباش تو بنگاه ها دارن ماشین میبینن،اما هنوز هیچ مورد خوبی پیدا نشده.میترسم اینقد دست دست کنه و چیز خوبی پیدا نشه که به ماشین باباش راضی بشه! امروز میگفت میخام پولشو بذارم بانک سودشو بگیرم :| منم کلی جیغ جیغ کردم که حق نداری...کاش زودتر یه ماشین بخره! هرچند زیاد پیش هم نیستیم اما برام داشتنش مهمه. 

پی.اس:ساق پاهام به خاطر ژیلت بدی که استفاده کردم مور مور میکنه.همش میترسم پوست پام خراب بشه،باید برم لوسیون بزنم بازم :|

 


برچسب‌ها:
+ تاریخ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ نویسنده رامونا نظرات ()

 

 

پی.اس:  منو ایشون  psychoticدعوت کردن،منم تمام لینکامو دعوت میکنم.یه دست خطی چیزی از خودتون بذارین تو وبلاگ :)


برچسب‌ها:
+ تاریخ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ نویسنده رامونا نظرات ()

برای شما هم پیش اومده تا به حال؟ که  کلی برنامه های خوب و شاد پیش رو داشته باشین،چیزی برای ناراحتی و عصبی شدن وجود نداشته باشه،هوا بهاری و دل انگیز باشه اما قلبتون آروم و قرار نداشته باشه؟

کلی لوازم آرایش خوشگل توی کیفم دارم،به خاطر کلکسیون کرم ها و لوسیون هام خیلی خوشحالم،به اون خیابون سربالایی و سرسبز و درختای سربه فلک کشیدش فک میکنم،به روزای آینده که باشگا رفتنو میخام شروع کنم،به گواهی نامم که امروز پست آورد دم خونه،به رابطم که با برایان عزیزم درست شده دوباره،اما اون ته ته قلبم یه حسی منو وادار میکنه به جای اییین همه نعمت به جنبه های منفی زندگیم فک کنم :( به این حس مسخره ی همیشگی که سراغم میاد و باعث میشه فک کنم قراره اتفاق بدی بیفته...

خدای آسمونای آبی،خدای ابرای قشنگ و تپلی :)  بهم کمک کن تا توان اینو داشته باشم تا با حسای بد و منفی بجنگم...کمکم کن! نذار اردیبهشتم، اردی جهنم بشه لطفن :(

 

 

پی.اس:عاشق آهنگ وبلاگم هستم، همیشه میخاستم آپلودش کنم اما فرصتش پیش نمیومد! میتونین از اینجا دانلودش کنین!

پی.اس:اسمم رو بنا به دلایلی عوض کردم ممنون میشم اگه تو لینک هاتون عوض کنید :)


برچسب‌ها:
+ تاریخ شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ نویسنده رامونا نظرات ()

با های اسکول گرلز قرار بود امروز صب ساعت 7 همگی جای معین شده باشیم تا بریم کوه.شب قبلش حول و هوش 3 خوابیده بودم و صب با بدبختی بیدار شدم اولش که همه خواب بودن و داشت برنامه کنسل میشد، راستش منم ته دلم خوشحال بودم اما تا رفتم تو آشپزخونه و چشمم افتاد به کاسه ی آشی که با هزار سفارش دیشب به بابا گفته بودم بخره برامون، برق از سرم پرید.کم کم همه ی دخترا با میس کال بهم میفهموندن که بیدار شدن.یکی یکی وسط راه به هم ملحق میشدیم و از هر دری حرف میزدیم...صبحونه رو توی یه باغ خیلییییی باصفا و سرسبز خوردیم که انرجی بگیریم تا بعدش راه بیفتیم سمت قله! بعد کلی دیگه کوه نوردی کردیم و کنار چشمه ها نشستیم و جلف بازی در می آوردیم! کلییییی هم عکس گرفتیم!

 

 

توی راه برگشت بودم که بابام زنگید و گفت قراره با عمه ها و عموها بریم باغ،من به میکی هم گفتم تا بیاد باهامون،بعد هی میگفت زشته من هردفه میام تو جمع خونوادگیتون و اینا.خلاصه اونم بردم با خودم.باغ هم خیلی خوش گذشت عمم یه ناهار خوش مزززه درست کرده بود که واقعن چسبید.  بعد دیگه این دخترای فامیل هی اصرار میکردن تا من پاشم باهاشون آب بازی کنم،نیس منبع انرجی ام!!! خلاصه که اولش حسابی خیس شدیم بعدشم به پیشنهاد من حموم آفتاب گرفتیم و بعد از عصرونه هم کل خونواده نشستیم پانتومیم بازی کردیم !!

 

 

عصر هم دوباره با بچه ها قرار بیرون رفتن گذاشتیم و رانی با ماشین اومد دنبال من و میکی،بعد رفتیم دنبال الی و کلی خیابون گردی کردیم و با آهنگا میخوندیم و تا جایی که میتونستیم   نعره میزدیم...من که خیلی تخلیه انرجی شدم! ینی واقعن بهم خوش گذشت! مخصوصن بستنی که میکی مهمونمون کرد!

 

 

الان هم بابا پیتزا سفارش داده و مامان خونه نیس و 3نفری قراره شام بخوریم...

واسه آخر شب هم قسمت 20 سیزن 3 ومپایر رو دانلود کردمو میخام ببینم!عکساشو که قبلن دیدم خیلی هیجان انگیز به نظر میاد!

 

 

پی.اس:خدایا! ممنونم بابت روز زیبایی که بهم هدیه دادی :) میبوسمت!


برچسب‌ها:
+ تاریخ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ نویسنده رامونا نظرات ()